#شهربازی_پارت_130


_ اینجا مغازه ی پدرم بود ، بستنی سنتی می فروخت، اون موقع ها فقط از طبقه ی پایین استفاده میشد و بالا انبار بود. کارو کاسبی پدرم خیلی خوب بود و اینجا هم حسابی معروف بود . بعد از فوتش یک سال تعطیل بود اما خب من کم کم راش انداختم و کردمش یه کافی شاپ.

خوش به حالش منم عاشق کافی شاپ بودم.

آرام و مهربان پرسید

_ آرام چی شده؟

_ هیچی

_ چی باعث شده تو انقدر گریه کنی و به هم بریزی

_ هیچی

صدای زنگ گوشی ام مانع شد تا ادامه ندهد.

گوشی را از کیفم در آوردم و با دیدن شماره ی میلاد مضطرب نمی دانستم چه باید بکنم.

همین طور گوشی در دستم بود و به آن نگاه می کردم که طاها همانطور که موشکافانه نگاهم می کرد گفت:

_ جواب نمیدی؟

همان موقع صدای زنگ گوشی قطع شد و من در حالی که نفس راحتی می کشیدم گفتم:


romangram.com | @romangram_com