#شهربازی_پارت_129

_ ساعت چند کلاس داری؟

_ الان شروع شده

_ پس بی خیالش شو

چیزی نگفتم طاها هرطور بود حرفش را به کرسی می نشاند.

بعد از چند دقیقه روبروی یک کافی شاپ نگه داشت جالب این بود که اسمش کافه تارا بود.

_ پیاده شو

پیاده شدم و با هم به داخل رفتیم ، فضای داخل بی نهایت زیبا بود شیک و مدرن و در عین حال بسیار راحت و دنج به نظر می رسید ، از داخل برای طبقه ی دوم پله می خورد. سه تا از میز ها پر بود اما طاها مرا به سمت پله ها هدایت کرد .کسی که پشت صندوق نشسته بود و فردی که سفارش می گرفت با دیدن طاها بسیار گرم و محترمانه سلام و احوال پرسی کردند. طبقه ی بالا اما هیچ کس نبود . صندلی یکی از میز ها را بیرون آورد و اشاره کرد بنشینم .

_ چی میخوری؟

_ هیچی

بی توجه به من به پایین برگشت . از دیشب یک لحظه هم نشده بود که حرف های مهسا از ذهنم خارج شود .فکر که می کردم می دیدم راست می گفت که من عقده ای هستم ، من حتی عقده ی یک کافی شاپ رفتن ساده هم به دلم مانده بود. همیشه آرزوی کافی شاپ رفتن داشتم و تا به این سن یک بار هم نرفته بودم.

اشکهایم باز داشتند صورتم را خیس می کردند و من نمی توانستم جلویشان را بگیرم. چند دقیقه ای بود که طاها پایین رفته بود و هنوز خبری از او نبود ، سرم را روی میز گداشته بودم و چشمهایم را بسته بودم. مهسا و حرفهایش راحتم نمی گذاشتند. از یک طرف هم پیام میلاد اعصابم را به هم ریخته بود .

با صدای قرار گرفتن چیزی روی میز سرم را به سرعت بلند کردم و طاها را در حالی که یک سینی در دست داشت و مشغول چیدن محتویات آن که کیک و کافی بود، کنار میز دیدم.

بعد از اتمام کارش سینی را روی میز کناری قرار داد و نشست . سرم را زیر انداخته بودم و به کیک شکلاتی روبرویم نگاه می کردم.

romangram.com | @romangram_com