#شهربازی_پارت_128


کلافه و خسته آماده شدم و به سرعت از خانه بیرون زدم ، کلیدم را به سمت قفل بردم اما همین که خواستم در قفل فرو کنم ...

_ چه عجب

کلید از دستم افتاد به سمتش برگشتم ، پشت سرم ایستاده بود ، با دیدنم اخمش دو برابر شد.

خم شد و کلید را برداشت ، در را قفل کرد و گفت:

_ بریم

خودش جلوتر راه افتاد و در جلو را برای من باز کرد ، بی حرف همینطور که من نگاهش می کردم او هم نگاهم می کرد، طبق معمول من از رو رفتم و سوار ماشین شدم . در رابست ، خودش هم سوار شد ، ماشین را روشن کرد و راه افتاد.

با این که تا ده خوابیده بودم اما باز هم احساس خستگی می کردم ، سرم به شدت سنگین بود. یادم آمد گوشیم هنوز خاموش است.از کیفم در آوردم و روشنش کردم که بلافاصله برایم پیام آمد.آن هم با شماره ای ناشناس ،با تردید آن را باز کردم

_ آرام جان ، میلادم ،چرا گوشیت خاموشه ، پیامم به دستت رسید بهم زنگ بزن .

اولین بار بود که میلاد به من پیام میداد.

احتمال می دادم که ربطی به حرف های دیشب مهسا داشته باشد. و هرگز دوست نداشتم با میلاد صحبت کنم. گوشی را در کیفم انداختم و به بیرون نگاه کردم. مسیر را نمی شناختم اصلا حوصله ی غافلگیری های طاها را هم نداشتم و باید به کلاسم می رسیدم.

_ ببخشید من باید برم دانشگاه

صدایم هنوز هم گرفته بود


romangram.com | @romangram_com