#شهربازی_پارت_127
چرا انقدر به من توجه می کرد.
_ چرا انقدر به من توجه می کنین.
_ منظورت چیه؟
صدایش یک جوری شد انگار که مثلا از چیزی ترسید
_ شما هم دلت سوخته برام
صدای من هم از بغض لرزید ، باید تکلیفم را با او مشخص می کردم اگر او هم ترحم می کند، دیگر دیدنش را نمی خواهم.
_ این حرفا چیه میزنی آرام . حالت خوبه ؟
_ نه... ببخشید من باید قطع کنم.
قطع کردم و گوشی را خاموش کردم گریه ام بند نمی آمد .
روی تخت مچاله شدم و آنقدر زار زدم تا خوابم برد.
چشمانم را که باز کردم اولین چیزی که به چشمم آمد نور خورشید بود که به من می گفت نمازم قضا شده است.
سرم درد می کرد و چشمانم می سوخت.
به ساعت کنار تختم نگاه کردم ،ساعت 10 بود . واین یعنی که من کلاس ساعت هشتم را از دست داده بودم. و به کلاس بعدی هم احتمالا دیر می رسیدم.
romangram.com | @romangram_com