#شهربازی_پارت_119
به سمت آشپزخانه رفتم و او هم به دنبالم آمد.
قبل از اینکه من حرفم را بزنم گفت:
_ ببین حرفای مهسا رو کلا به دل نگیر باشه؟
جوری حرف میزد که انگار من او را برای شکایت کردن از مهسا به آشپزخانه کشانده ام و او می خواهد من بحث را کش ندهم ، واقعا از لحنش ناراحت شدم.
برادرم هنوز من را نشناخته بود.
با دلخوری گفتم:
_ می خواستم بگم من فقط اندازه ی خودمون غذا درست کردم اگه کمه باید غذا سفارش بدی.
فکر میکنم فهمید که خراب کرده و من ناراحت شده ام که خواست بحث را عوض کند. و با لحن مهربانی گفت؟
_ چرا زحمت کشیدی خب سفارش میدادیم.
جوابی ندادم
او هم خودش به سمت گاز رفت و در حال باز گردن در یکی از قابلمه ها گفت:
_ حالا چی درست کردی؟
_ زرشگ پلو با مرغ
romangram.com | @romangram_com