#شهربازی_پارت_117

تکه اش را ندیده گرفتم و فقط سلام کردم بالاخره او مهمان بود.

از کنارم رد شد و پایین رفت هنوز چهار رکعت دیگر داشتم اما نمی دانستم اول به پایین بروم یا اول نمازم را بخوانم اما وقتی شنیدم که مهسا در جواب آرمین که بلند پرسید: آرام کجایی

باز هم به تمسخر گفت : حاج خانوم مشغول عبادتن

تصمیم گرفتم اول نمازم را بخوانم و بعد به سراغ آنها بروم.

آنها خیلی هم مهمان نبودند.

از پله ها پایین رفتم و سلامی جمعی گفتم

جمعشان جمع بود و طبق معمول اضافی این جمع من بودم .

آرمین و سارا ، آرش ، میلاد و مهسا

انگار با هم بیرون بودند.

سارا با خوش رویی به سمتم آمد و در آ*غ*و*شم گرفت

_ سلام عزیزم قبول باشه.

مهسا که هیچ اما آرمین و میلاد هم با خوش رویی جوابم را دادند. آرش هم مشغول صحبت با تلفن بود که در همان حالت سری برایم تکان داد.

به سمت آشپزخانه رفتم و سری به غذاها که حالا به نظرم کم بود زدم و برگشتم تا از آرمین بپرسم چه کار کنم و کی غذا را بیاورم که چون با میلاد مشغول صحبت بود صبر کردم تا صحبتش تمام شود.

romangram.com | @romangram_com