#شهربازی_پارت_116


کار غذا که تمام شد به سمت اتاقم رفتم تا قبل از رسیدن آنها نمازم را بخوانم .

اوایل که شروع به نماز خواندن کرده بودم، در واقع نماز نمی خواندم فقط سجاده ای که مادر بزرگم برایم از مکه آورده بود را پهن می کردم و روی آن می نشستم و حرف هایی که روی دلم تلنبار شده بود و گوشی برای شنیدن آنها نداشتم را برای خدا تعریف می کردم تا اندکی سبک شوم.

بعد ها کم کم شروع کردم به درست نماز خواندن . این کار را فقط برای دل خودم انجام می دادم.

و همیشه سعی می کردم در تنهایی نماز بخوانم .

مهسا حتی به نماز خواندن من هم ایراد می گرفت و مرا مسخره می کرد.

من اصلا کاری به افکار و عقاید هیچ کس نداشتم و به همه احترام می گذاشتم حتی به مهسا اما نمی دانم چرا هر کس به من می رسید به تمام کارهای کرده و نکرده ی من کار داشت.

مشغول خواندن بودم که سرو صدایی از پایین به گوشم رسید .

صدا ها از صدای آرمین و سارا بیشتر بود .

نمازم را سریع تمام کردم و با همان چادر از اتاق بیرون رفتم تا از بالای پله ها پایین را ببینم .

که با صدای مهسا به پشت برگشتم

از اتاق آرش بیرون می آمد ، عادت داشت لباس هایش را در اتاق آرش بگذارد، با دیدن من به حالت تمسخر آمیزی گفت:

_ سلام خانوم بزرگ


romangram.com | @romangram_com