#شهربازی_پارت_115
لبخند روی لبهایم کاملا غیر ارادی بود .
ناراحتی ام از نبودنش کاملا از بین رفته بود .
جمعه بود و در خانه تنها بودم .
بابا تماس گرفته بود و گفته بود که یک هفته بیشتر می مانند.
واقعا حرفی برای گفتن به پدر و مادرم نداشتم . وقتی آنها با من اینگونه رفتار می کردند و تنها ماندن من ذره ای برایشان اهمیت نداشت در نتیجه از برادرهایم هم انتطاری نداشتم، طاها که دیگر جای خود داشت ،هر چند که حق هیچ انتظاری از او نداشتم.و او من را این مدت حسابی شرمنده کرده بود .
از آن روز که با طاها حرف زدم دیگر زنگ نزده بود و من با پررویی تمام دلخور بودم.
و مدام با خودم می گفتم :نه به اون چند روز که من نمی دونستم کیه هی زنگ می زد و حالا که فهمیدم دیگه خبری ازش نیست.
برای خودم هم جالب بود که انقدر به طاها فکر می کنم و روی رفتارهایش حساس شده ام.
خب او اولین کسی بود که به من توجه نشان داده بود و من در دلم به خودم حق میدادم که به او فکر کنم.
آرش طبق معمول کوه بود و آرمین هم نمی دانم کجا رفته بود فقط می دانستم هرجا هست بی شک سارا هم با اوست. موقع رفتن به من گفته بود که سعی می کند امشب را زودتر به خانه بیاید ، البته به همراه سارا، تا من هم تنها نباشم ، واقعا حرفش خنده دار بود در تمام دو هفته ی گذشته صبح از خانه خارج شده بود و شب هنگام خواب به خانه برگشته بود و گاهی انقدر دیر آمده بود که من اصلا متوجه آمدنش نشده بودم حالا امروز می خواست به خاطر من زود به خانه بیاید.
من هم برای اینکه اصلا دوست نداشتم حس دین به آنها را داشته باشم تصمیم گرفتم غذای مورد علاقه اش را درست کنم که جبران کرده باشم ، هرچند اگر می توانستم به او می گفتم که به خاطر من زودتر به خانه نیاید چون من اصلا دلم نمی خواهد مزاحم زندگی او باشم.
حس دلخوریم نسبت به آرش و مخصوصا آرمین خیلی عمیق بود و من واقعا از این بابت ناراحت بودم.
برای شام زرشک پلو با مرغ درست کردم به اندازه ی چهار نفر که اگر آرش هم برای شام آمد چیزی برای خوردن داشته باشد.
romangram.com | @romangram_com