#شهربازی_پارت_111

کاش روی پرسیدن داشتم.

اما سکوت جواب همیشگی من بود، بالاخره می فهمیدم.

_ خب من دیگه باید برم ... مواظب خودت باش

_ خیلی ازتون ممنونم که اومدین.

لبخند زدو رفت.

من هم به سمت کلاسم رفتم.

فردای آن روز طاها رفت و من این را سه شنبه ی همان هفته که برای کلاس بچه ها به شرکت رفتم فهمیدم.دلم گرفته بود. برای خودم هم عجیب بود که از نبودن طاها دلتنگ بودم.

در این مدت انقدر طاها به من توجه نشان داده بود و در لحظه های سخت که همیشه تنها بودم به دادم رسیده بود که واقعا این نبودنش مرا ناراحت می کرد.

سعی می کردم به افکارم اجازه ی پیشروی ندهم .

من حقی در برابر طاها نداشتم .

تا همین جا هم بی نهایت شرمنده و سپاس گزار بودم .

اما دلم این حرف ها حالیش نبود.

چند روزی بود که شماره ای ناشناس به گوشی ام زنگ میزد و من از آنجا که هیچگاه شماره هایی که نمی شناختم را جواب نمی دادم ، سعی می کردم نسبت به آن بی تفاوت باشم.

romangram.com | @romangram_com