#شهربازی_پارت_112
در اتاق هر یک گوشه ای نشسته و مشغول نهار خوردن بودیم امروز امیرعلی برایمان همبرگر خریده بود که البته به خاطر شرطی بود که باخته بود و مجبور شده بود ما را مهمان کند.
امیر علی و فرشته مشغول کل کل کردن بودند.
با روشن و خاموش شدن صفحه ی گوشی به آن نگاه کردم ، باز هم همان شماره ی ناشناس بود. گوشی سایلنت بود و خدارو شکر توجه جلب نمی کرد.
بعد از چند دقیقه برایم پیام آمد.
با دیدن همان شماره ی ناشناس کنجکاو پیام را باز کردم.
و با خواندن متن پیام چنان شوکه شدم که لقمه به گلویم پرید.
_ جواب بده ..... طاها هستم.
فرشته لیوانی آب به دستم داد
_ ممنون
همان لحظه دوباره چراغ های گوشی روشن شد
باید جواب میدادم.
از اتاق خارج شدم و به سرعت از در شرکت خارج شدم و در راه پله تماس را برقرار کردم
romangram.com | @romangram_com