#شهربازی_پارت_110


_ من اینجا آی تی خوندم ... الان کلاس داری ؟

به ساعتم نگاه کردم ، هنوز وقت داشتم

_نه یک ساعت دیگه

_ خب پس بریم یه دوری اطراف بزنیم ،بعد از فارغ التحصیل شدنم دیگه نیومدم .

با هم راه افتادیم ، قدم زدن در کنار طاها هم جدید بود و هم حس خوبی داشت. من همیشه تنها بودم و بین کلاس هایم اگر فاصله بود یا جای خلوتی را پیدا می کردم و می نشستم و یا انقدر تنهایی قدم میزدم تا کلاسم شروع شود ، البته اکثرا به کتاب خانه میرفتم و آنجا درس می خواندم.

_ هنوز تنهایی؟

_ بله

_ تاکی؟

_ تا آخر هفته .... شایدم بیشتر

_ می خوام تارا و مامان و یک هفته ببرم مشهد پیش خالم، شاید حال و هوای تارا اینجوری عوض شه ... دیگه واقعا نمی دونم باید چیکار کنم.

یعنی خودش هم یک هفته نبود؟

این اولین فکری بود که از حرفش در ذهنم نقش بست.


romangram.com | @romangram_com