#شهربازی_پارت_109

فقط به طاها نگاه می کردم و او هم با اطمینان به من نگاه می کرد .

بعد از نیم ساعت بالاخره تمام شد و من راحت شدم .

درسته که بعضی جاها تپق زدم و کلمات را از یاد بردم .

اما تسلط خودم را از دست ندادم.

شاید از دید خیلی ها ارائه ام فوق العاده نبود اما من به شدت راضی بودم این کنفرانس برای منی که میمردم تا جلوی یک نفر حرف بزنم گام به شدت بلندی رو به جلو بود و من تمامش را مدیون طاها بودم.

بعد از خروج از سالن طاها را دیدم که در جایی دور تر به انتظارم ایستاده بود.

با دیدن من لبخند زد که من ازآن حس راضی بودنش از خودم را دریافت کردم و درواقع همین برای من بس بود.

_ دیدی تونستی

_ به خاطر شما بود ،ممنونم

_ همش سعی خودت بود ... گفتم که تو فوق العاده ای.

شرم زده سرم را زیر انداختم.

_ می دونستی منم همین جا درس خوندم

_ نه

romangram.com | @romangram_com