#شهربازی_پارت_107

اصلا نمی خواستم به افکار منفی اجازه ی جولان دادن دهم.

ساعت 8 خودم را به دانشگاه رساندم .

عادت داشتم همیشه خیلی زودتر از زمان مقرر حاضر شوم. مخصوصا جاهایی که برایم استرس زا بود.

تا ساعت 8:30 قدم زنان مقاله ام را زیرو رو می کردم.

یک ربع به نه بود که در سالن را باز کردند .

استاد عباسی هم همان موقع آمد و پرسید که آماده ام و من هم از سر ناچاری بله ای گفتم و بعد از استاد قصد داخل شدن به سالن را کردم که با صدای بی نهایت آرامش بخشی به عقب برگشتم.

_ آرام

_شما ... اینجا....

زبانم انگار بند آمده بود

لبخند زد

_ تو که باز رنگت پریده

خجالت کشیدم طاها این همه وقت صرف کرده بود نباید خراب می کردم.

شکلاتی از جیبش درآورد و دستم داد.

romangram.com | @romangram_com