#شهربازی_پارت_106


وقتی تمام شد هر دو به هم لبخند زدیم.

_ وسایلت رو جمع کن می رسونمت

این دفعه بدون تعارف پذیرفتم.

وقتی به خانه رسیدیم تنها توانستم یک کلام به زبان بیاورم ولی آن را با تمام حس سپاس گزاریم بیان کردم.

_ ممنونم

لبخند زد

طاها بی نظیر بود.

تمام روز جمعه را با لبخندی به روی لب هایم گذرانده بودم .

ناشی از حس فوق العاده ای که طاها به من هدیه داده بود .

شنبه صبح وقتی از خواب بیدار شدم هنوز هم آن حس خوب را داشتم اما نمی توانستم منکر استرسی که دارم شوم.

دلم می خواست طاها بود و باز هم آن حرفها را به من می زد.

سعی می کردم با به یاد آوردن حرف هایش بر خودم مسلط شوم.


romangram.com | @romangram_com