#شاهین_پارت_94

- خانم یثربی!
خیلی وقت بود این طور صدایش نکرده بودم. چشم هایم هنوز هم محکم بهم قفل شده بودند اما می توانستم ببینمش که با دقت و تعجب من را نگاه می کند. خوشحال بودم که دشمنم را گیج می کنم و دوست داشتم یک جوری این را به رویش بیاورم!
- مواظب خودت باش!
- از چه نظر؟
- سرماخوردگی! هوا داره سرد می شه، حال پدرتم که ...
چشمانم را باز کردم. رو به رویم نازنین بود . شال تا نیمه های سرش عقب رفته بود و موهای کوتاهش را نمایش می داد
- راستی حتما فردا یه سری به پدرت می زنم!
به وضوح رنگ از صورتش پرید:
- پدرم؟
من خوشحال از این مچگیری، لبخندی تحویلش دادم:
- اره! فردا تعطیله! می تونم یه وقت بذارم که بیام دیدنش! نظرت چیه ؟
چشمانش، وسایل درون اتاق را بیهوده می کاوید. با مکث جواب داد:
- نظر ... نظر لطف شماست... اما ... خب فکر نکنم لازم باشه. پدرم ... حالش خیلی بهتره خوب ... مشکلی نداره ... یه سرما خوردگی ساده بود ...
توجیه هایش ناامیدم می کرد. ته قلبم دل آزرده می شدم. حس بازیچه بودن و سواستفاده از حس هایم، دردناک ترین حس ممکن بود. چشم هایم دوباره روی هم افتاد . در ظاهر شاید، اما در باطن، اصلا آدم قوی و محکمی نبودم. تحمل این حد رفتار غیر انسانی را نداشتم. این به نظرم، بدترین شکست ممکن بود.
- آقای آزادی...
نگذاشتم جمله اش تمام شود:
- برو بیرون!
لحنم سرد و تلخ بود . نازنین بیرون رفت تا من هم بتوانم چشم باز کنم. حال ِ بدم، بدتر شد. نمی خواستم نازنین بد باشد. عصبانیت از جایم بلندم کرد. دنبال راه حل می گشتم حتی آن قدر که به ذهنم رسید، با نازنین حرف بزنم. از او بخواهم که دست از این کار بردارد . بگویم که واقعا دوستش دارم ... همین جا بودم که یاد دل ارا افتادم! بدنم یخ کرد!
کشش دل آرا نسبت به خودم را حس می کردم. بی آن که متوجه باشم نازنین و دل آرا را با هم مقایسه می کردم و همین شد بزرگترین دغدغه ام!
وسط اتاق ایستاده و گوشه ی پوست بلند شده ی ناخن شستم را می جویدم که ضربه ای به در اتاق خورد! ترسیده برگشتم تا با صورت سرد نازنین رو به رو شوم:
- اقای منصوری کار دارن، می تونن بیان داخل؟
دنبال اسم بودم که باز هم به کمکم آمد:

@romangram_com