#شاهین_پارت_93
عطر دل آرا رویایم را واقعی می کرد اما باور کردنی بود؟ کوچه را با دست های لرزانم دور زدم. اولین بار نبود و عقلم دائم تکرار می کرد که دل آرا دوست صمیمی شایلین است! نمی خواستم ذهنیت شایلین را نسبت به خودم خراب کنم. این حس واقعی ام بود. اما ... بی هدف رانندگی کردم نمی دانم شاید یک ساعت... اما همچنان ، سردرگم و خسته و بی قرار بودم.
شایلین زنگ زد. منتظرم بود و مثل همیشه گرسنه! کی ساعت ده شده بود را متوجه نشدم. به شایلین قول دادم زود می رسم و برای وقت هدر کردن بیشتر، خودم ترجیح دادم غذا بگیرم . از آن هیجان و عصبی بودن، دور شده بودم اما همچنان کلافه و درمانده به آخر ماجرا فکر می کردم!
احساسم می گفت که کار بدی نمی کنم و نکردم. گیریم که اصلا دوست دخترم هم باشد! اما عقلم ، دنبال توجیه این کار می گشت! خانه رسیدم ، میز آماده کردم تا مثلا شام بخوریم . لحظاتی که شبیه ی همیشه نبود! بالاخره بازی با غذایم را رها کردم و ترجیح دادم مثلا بخوابم! از نگاه های شایلین هم فراری بودم گرچه، کاملا خونسرد و بی تفاوت بود، مثل همیشه ...
به نظر؛ آن شب یکی از شب های بد زندگی ام بود، گرچه می دانستم بدتر از آن را پشت سر گذاشتم و بدتری هم در راه خواهد بود! امیدی که خیالم را راحت تر می کرد !!
صبح با دیدن نازنین حالم باز هم درگرگون شد! سرحال و شیک بود! مخصوصا با شال فیروزه ای رنگی که به سر داشت ! با دیدنم ایستاد و سلام داد. از عمد اخم کرده، جواب سلامش را فقط دادم و وارد اتاقم شدم. بعد از آن هم سعی کردم بی توجه باشم . حرف می زد و من با جواب های کوتاه، همراهی اش می کردم ! ان قدر که بالاخره به زبان آمد:
- حالتون خوبه؟!
چشم از برگه ی زیر دستم که بی خود نگاهش می کردم، گرفتم:
- حال من چه ربطی به قرار امروزم با مهندس صنیعی داره؟
نازنین با لب هایی که صورتی رنگ شده بودند، لبخند زد:
- هیچی! کلا گفتم انگار سرحال نیستین !
آرنجم را روی میز گذاشتم و با دست روی دهانم را پوشاندم .
- نخیر خوبم!
- خب خداروشکر!
برگه ی زیر دستم را می خواست بردارد که دست دیگرم را سریع رویش گذاشتم. نازنین بهت زده به من نگاه کرد تا بگویم:
- نگران منی؟
لبخند با آهی روی لبانش برگشت. دستش را پس کشید و روی سینه ، جمع کرد:
- وقتی رئیست دو روز پشت سر هم بداخلاق می شه، باید نگرانش شد!
چشمانش تنگ شد:
- آها! چه جالب!
نازنین هم مثل من فقط نگاه می کرد. اما زیاد طول نکشید که خسته شد و برگشت به سمت در:
- روز خوبی داشته باشید!
پاشنه هایش را محکم به زمین می زد و من با چشم بسته به صدایش گوش می دادم. در اتاق که باز شد، صدایش کردم:
@romangram_com