#شاهین_پارت_84
یک ساعت با بند چرمی مشکی و صفحه ی بزرگ مشکی و ساده! تنها جای عددها، نگین های ریزی داشت . لبخند زنان گفتم:
- تا اون جایی که من شایلین رو می شناسم، باید از چنین ساعتی خوشش بیاد!
دل آرا باز هم خندید، آن قدر که دندان های سفید و مرتبش را هم ببینم!
- وای ... آره اتفاقا خوشش اومد. خیلی اونم .. از اون یکی بند مشکی هم ..
نگاه کوتاهی به ساعتی که اشاره کرده بود انداختم و با نفس عمیقی به سمت مغازه رفتم:
- من فکر کنم همین رو باید بخرم!
دل آرا امایی گفت اما با ورودمان به مغازه و صحبت های فروشنده ، ساکت ماند! من هم طبق اخلاق خاص خودم که چیزی که برایم جالب باشد را ببینم، می خرم و دیگر توجهی به مدل های دیگر نشان نمی دهم، مصرانه خواستم همان ساعت را بخریم! فروشنده فاکتور ساعت را می نوشت و من زیر چشمی به دل ارا نگاه می کردم که یک ساعت طلایی را با دقت نگاه می کرد! ساعت را فروشنده برای انتخاب ما اورده بود و خود دل آرا هم پیشنهاد داده بود تا من ببینم! اما سماجت من ، قبول نکرده بود!
حالا خودش با دقت ساعت را می دید. بعد آهسته روی ویترین گذاشت . اما هنوز نگاهش به ساعت بود! گاهی مثل این جور وقت ها که بی حرف، می فهمیدم، به خودم می بالیدم! از رفتار دل ارا مطمئن بودم که ساعت چشمش را گرفته است! هنوز با لبخند مغرورانه ای نگاهش می کردم که فروشنده پاکت فاکتور را به سمتم گرفت:
- بفرمایید آقا!
پاکت را گرفتم و روی ویترین گذاشتم، همان لحظه هم نگاه دل آرا از ساعت کنده شد و به من چسبید! ساعت را از جلویش برداشتم و به سمت فروشنده گرفتم:
- من اینم می خوام!
فروشنده با خوشحالی زاید الوصفی، به خاطر انتخابم تبریک گفت و من به نگاه متعجب دل ارا لبخند زدم . گیج به من و ساعت نگاه می کرد. فروشنده گفت:
- این باید اندازه بشه، کارت رو لطفا بهشون بدین که من براشون...
نگذاشتم جمله اش تمام شود و نیم قدمی به سمت دل آرا رفتم تا کنارش باشم:
- به دست این خانوم اندازه کنید بندش رو لطفا!
فروشنده به دل آرا نگاهی انداخت و دل آرا خیره ی صورت من ماند:
- من؟
- مچ دست تو و شایلین یکیه دیگه!
جمله ای که سریع و قاطعانه روی زبانم نشست، لبخند ساده دلانه ای را روی لبان او کاشت. فروشنده مشغول اندازه کردن بند ساعت بود و من زیر چشمی دل آرا می پاییدم! کمی به نظر ضد حال خورده بود اما خب طبیعی بود! ساعت مورد علاقه اش را قرار بود دست دوستش ببیند!
با همین فکر لبخندم عمیق تر شد و راضی تر از کاری که کردم، همراه دل آرا از مغازه بیرون آمدیم . بیرون پاساژ، نگاهی به اطراف انداختم:
- هوا تاریک شده، من ناهار خوب نخوردم، این جا ، کافه ای چیزی هست بریم یه چیز بخوریم؟
@romangram_com