#شاهین_پارت_85
بعد از پیشنهادم ، نگاهش کردم که او هم با کمی تعجب نگاهم می کرد! بعد با دست جلو تر را نشان داد:
- جلوتر هست ...
کنار مردمانی که بعضی تند و بعضی دیگر مثل من و او ، به آرامی قدم برمی داشتند، راه افتادیم و دقیقه ای بعد، وارد کافه ی بزرگی شدیم . شلوغ بود اما به ظاهر جای خوبی می آمد. قهوه و کیک به انتخاب من سفارش دادیم و رو به روی هم، پشت میز گرد کوچک نشستیم! ساک کوچک دستی که ساعت ها داخلش قرار داشتند را روی میز گذاشتم و از داخلش جعبه ی ساعت را در آوردم. جعبه که کنار دستش قرار گرفت، کمی خودش را عقب کشید و با ابرو های بالارفته خیره ام شد
- برای تشکر! توی همین مدت کوتاه، خیلی هوای شایلین رو داشتی. من واقعا ازت ممنونم...
لب های دل ارا کمی از هم باز شد تا حرفی بزند اما من زودتر، لبخند زنان، گفتم:
- ببخشید ... من آدم فرصت طلبی هستم! این طور کادو می خرم ! ازت ممنونم که این فرصت رو دادی! امیدوارم دوستش داشته باشی!
پسر جوانی، با روز بخیر، کنارمان ایستاد . دو بشقاب کیک و قهوه را روی میز گذاشت و با جمله ی خوش بگذره، تنهایمان گذاشت!
من را یاد رضا انداخت! چه قدر دلم می خواست دوباره ببینمش! صدای آهسته ی دل ارا که سرش پایین افتاده بود، نگذاشت زیاد به رضا فکر کنم!
- من ... نباید این کارو می کردین... این ... یعنی ... من کاری نکردم که ...
به قهوه اش نگاه می کرد و شکل قلبی که من هنوز هم نمی دانم چه طور به این زیبایی روی قهوه ها می کشند! آرنجم را روی میز گذاشتم و کمی به سمتش متمایل شدم:
- برای من خیلی بود. خوشحال می شم قبولش کنی... از ... طرف یه دوست!
می دانستم همان شاهینی که دنبال به دست آوردن دختر های مورد علاقه اش است، در مورد دل آرا هم دست به کار شده است! اصلا همین که دل آرا پر رنگ شد و یا خریدن ساعت و پیشنهاد کافه ، همه و همه کار خودش بود! دل ارا کمی سرش را بالا گرفت تا چشمان فراری و شرمنده اش را به اطراف بگرداند:
- آخه ... یعنی زیاده ... من دوست ند...
با دستی که به سمتش گرفتم، نگذاشتم ادامه بدهد:
- من اصلا از این حرفا خوشم نمی یاد! دوست دارم الان، یا مثل قبل بخندی و بگی ممنون! یا این که پسم بدی و بلند شی از کافه بری! اما بازم با لب خندون و سر بالا!
سر دل آرا باز هم کمی بالا آمد تا من چشمانش را ببینم. زیر نور زرد رنگ کافه، به سیاهی می زد. زیبا بود و حالا به نظرم زیباتر هم شده بود! موهای کنار صورتش، افتاده بودند پایین و انگشتش جعبه را لمس می کرد! لبخند زدم و ثانیه ای هم نگذشت که لبخندی آمیخته با شرم، روی لب های دل آرا نشست:
- شما ... مرد فوق العاده خوب و ... فهمیده ای هستید...
تعریف یک باره اش، قلبم را برای لحظه ای از تپیدن معاف کرد! تعریف از خودم کم نشنیده بودم !اما ... لحن دل آرا صادقانه بود!
- نظر لطف توست! تو کار بزرگی داری می کنی که دخترم رو شاد کنی و منم، فقط می خوام تشکر کنم...
سر دل آرا باز هم بالا تر آمده بود و من می توانستم گردن بند ظریفش را هم ببینم .
- بنداز دستت!
هنوز مردد بود و نگاه دیگری به جعبه انداخت:
@romangram_com