#شاهین_پارت_83

نازنین سر بالا کرد. با غرور ذاتی اش ، سعی می کرد محکم باشد اما فقط تظاهر بود! هم عصبی بود و هم معذب!
- چرا هست... مشکلی نیست، این نیم ساعت رو هم می مونم! به سلامت!
روی صندلی نشست و آرام برگه ی جلوی رویش را جا به جا کرد! کاری که مشخصا از سر کلافگی و عصبانیت انجام داده بود! هر ثانیه که می گذشت ، من دیرتر به قرارم می رسیدم. نمی دانم چرا شاهین بدجنس ، زبانم شد!
- حیف یه قرار مهم دارم! وگرنه برام جالب بود ته این قضیه رو در بیارم!
می خواستم حداقل فعلا را اخر جمله ام بگویم اما با بدجنسی، تنها چشم غره ای رفتم و با قدم های بلند و کوبیدن کفش هایم به سرامیک های برق افتاده ی شرکت، نشان دادم که از دستش عصبانی و ناراحتم!
البته این کار را کودک درونم کرد! همان که نازنین را دوست داشت، چون مادری مطمئن، زیبا و قابل نشان دادن به همه آن هم با افتخار بود! کم تر دروغ می گفتم! اما به خودم ابدا!
رسیدن به ماشین و تعیین مسیری که کم تر ترافیک داشته باشد و من را زودتر برساند، نازنین را دوباره کم رنگ کرد. نه فقط نازنین که حتی شرکت و ماهان و قرارداد کنسلی امروز! به جهنم را کمی با چاشنی مردانه، به خودم گفتم و اخم هایم باز شد! از عمد خواستم سکوت را صدای تند موسیقی پر کند و خودم همراهش شدم تا زمانی که با قدم های بلند به سمت دل آرا می رفتم، همان شاهین، سرزنده، شاد، حراف و جنتلمن باشم!
دل آرا دقیقا رو به روی بک مغازه ی ساعت فروشی ایستاده بود. کنار یک صندوق صدقه ی آبی رنگ! مانتوی بافت نازکی به رنگ نخودی تنش بود و شال سفید و شلوار جین روشن و تنگش، از او یک دختر شیک و زیبا ساخته بود. مخصوصا لبخند زیبای صورتی رنگش و موهایی که این بار بافته شده، روی سینه اش افتاده بود
- سلام! خوبین؟
پر هیجان و خوشحال به نظر می رسید. حسی که برای حال آن لحظه ی من، معجزه بود:
- مرسی، ببخش بازم دیر شد... من اصلا حواس ندارم این روزا ...
لبخندش کمی جمع شد:
- نه تو رو خدا نگین ... اشکال نداره ...
یک قدم برداشت تا من هم کنارش راه بیفتم
- نباید مزاحمتون می شدم اما گفتم شما بگیرین، خوشحال تر می شه .. باید حدس می زدم شما هم گرفتارین.
باز هم مادر شده بود. مهربان و فهیمده اما یک مادر به سن و سال خودش! مادری که دوست داشت من هم بزرگی ام را حفظ کرده باشم!
- نه مشکلی نیست. اتفاقا فرصت خوبیه که یه کم از درگیری هام کم کنم.
رویم سمت مغازه ها برگشت :
- خب این جا پس اومدین؟!
- بله! بریم تو پاساژ بهتون نشون بدم!
با دست پاساژی که چند قدمی با ما فاصله داشت را نشان داد. آهسته همراهش تمام ویترین هایی را که نشان می داد، می دیدم اما بیشتر حواسم به خودش و حرکاتش بود! خیلی مراعات می کرد که خانومانه رفتار کند اما ، بیشتر جاها از دستش در می رفت! به جایش شیطنت داشت و سادگی! کنار ورودی پاساژ، ویترین یکی از مغازه را نشان داد و گفت :
- اینو هم خیلی خوشش اومد.

@romangram_com