#شاهین_پارت_69
- عه اومدی!؟ ببین بابا دل آرا این جاست... ما می خواستیم بریم بیرون یه چیز بخوریم!
ناخودآگاه پایم روی پدال ترمز نشست:
- دل آرا؟
- اوهوم!
- الان هوا تاریکه .. کجا می خواین برین؟
- چه می دونم!؟ دل آرا زنگ زده بهم ، دید گرسنه هستم، گفت بریم بیرون یه چیز پیدا کنیم...
به کوچه رسیده بودم، نفس عمیقی کشیدم و با تمام نگرانی هایم، راضی از نبودن شایلین و داشتن تنهایی ام، گفتم:
- باشه! مراقب باشین پس ...
- باشه!
هیچ علاقه ای به سلام و خداحافظی و باقی آداب و رسوم آدم های دیگر نداشت! کارش که راه می افتاد، دیگر حرفی برای گفتن نبود! تلفن قطع شد و من ریموت پارکینگ را زدم. هنوز خانه بودند و من ِ بی حوصله از عمد کمی در ماشین خاموش ماندم تا خیالم از نبودشان راحت شود.
وارد خانه ی بهم ریخته اما غرق در سکوتم شدم! نگاه نا امیدانه ای به اطراف انداختم و روی مبل بزرگی که جای همیشگی شایلین بود، افتادم. انگار شایلین در این زمان ِ زندگی ام رسیده بود تا همین شادی و خوشی اندکم را هم بگیرد! اتفاقات شرکت اعصابی برایم نگذاشته بود که بخواهم بیشتر از این به شایلین فکر کنم. بی حوصله و خسته ، سرم را روی پشتی مبل گذاشتم، چشم بستم و همان طور که دگمه های پیراهنم را باز می کردم، نفس های عمیق کشیدم.
نفهمیدم کی خوابم برده بود که با صدای چرخیدن کلید و خنده های شایلین ، با ترس از جا پریدم! انگار از دنیای دیگری به این جا رسیده بودم، قلبم به شدت می زد و گیج و وحشت زده، اطرافم را نگاه می کردم که رسیدم به چشمان بهت زده ی شایلین و دل آرا. چند لحظه بی هیچ پلک زدنی فقط نگاه کردم. دل آرا زودتر از همه به خودش آمد و با سری که پایین افتاد، ببخشید گویان، پشت شایلین و دیوار ِ راهروی ورودی، پنهان شد.
چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم . همه چیز سر جایش برگشته بود و به جای عالم خواب، بیدار بودم! شایلین روسری و کیفش را روی مبل پرت کرد و گفت:
- خوابیده بودی؟ این همه زنگ زدیم چه طور بیدار نشدی؟ خوبه من کلید رو شانسی برداشتم! بیا تو دل آرا!
نگاهم از او، به دل آرا کشیده شد که همچنان سنگرش را حفظ کرده بود. سنگینی نگاهم سر دختر جوان را کمی بالا کشید اما همچنان شرمنده نگاهش به زمین بود:
- ببخشید مزاحم شدم... من دیگه ...
شایلین نگذاشت جمله اش پایانی داشته اشد و با کمی تلخی و تعجب ، دست به کمر زده، به سمتش برگشت:
- واا، تو مگه الان زنگ نزدی به خاله ات که شب پیش من بمونی؟ اه بدم می یاد همش تعارف می کنی ها!
دل آرا کوتاه به شایلین نگاه کرد ، احساس می کردم معذب از بودن من است و باید حرفی می زدم، سرم بی منظور کمی پایین افتاد و تازه متوجه وضعیت خودم شدم! ناخودآگاه حواسم پی دل آرا رفت و مچ نگاه زیر چشمی اش را گرفتم تا او بیشتر به سمت دیوار پشت سرش برگردد!
- نه تعارف نیست! الان یادم افتاد که پرستار خاله ام نمی یاد و ...
- چرت و پرت تحویل من نده ها! لوس می شی بدم می یاد!
دگمه های پیراهنم را از بالا شروع به بستن کردم. طرز صحبت کردن شایلین ، کلافه ام کرده بود. شباهتش با سهیلا، مخصوصا تلخی زبانش، غیر قابل انکار بود!
@romangram_com