#شاهین_پارت_68
شایلین برایم شده بود همان دختر کوچولوی ناز ِ بهانه گیرم!
- می یام ... چی می خوای؟
- نمی دونم... غذا!
- باشه برات می گیرم ... میخوای زنگ بزنم برات بیارن الان؟
- نچ! خودت بیا من حوصله ندارم!
نفسم را بیرون فرستادم تا ضربان قلبم به حالت عادی اش برگردد:
- باشه! می یام زود ...
شایلین خداحافظی نکرد و من بعد از مطمئن شدن از قطع شدن تماس، به چشم های دلخور و منتظر پروانه رسیدم. انگار همه چیز با هم دست به یکی کرده بود تا من از این جا بگریزم! حالا دیگر تنم هم میلی به ماندن نداشت! گوشی را داخل جیب کتم انداختم و شروع کردم به بستن دگمه ها! پروانه طاقت نیاورد و همان طور که لباسش را مرتب می کرد، ایستاد:
- شاهین می خوای بری؟
سرم را از عمد پایین انداختم تا نبینمش!
- آره! دخترم بود، از صبح چیزی نخورده ... برم خونه ...
وا رفتن پروانه را حس می کردم! حتی بغضی که در نگاهش نشسته بود، اما ... نمی خواستم درگیر شوم . ترس بدی به جانم افتاده بود که من را از آینده وحشت زده می کرد. یقه ی پیراهنم را صاف کردم و با پروانه چشم در چشم شوم. لرزیدن مردمک هایش؛ دل من را هم لرزاند. منطقم رضایت نداشت اما نتوانستم جلودار احساسم باشم، کاری که در این سال ها، بسیار کرده بودم! جلوتر رفتم و دستانم دور کمرش حلقه شد. سرش را پایین انداخت تا مطمئنم کند، گریه خواهد کرد! تنش را در آغوش کشیدم و زمزمه وار گفتم :
- امشب رو خیلی دوست داشتم باهات باشم... می دونی که از بودن تو رضایت داشتم همیشه... سعی می کنم بازم جور کنم که بیام پیشت ...
پروانه بینی اش را بالا کشید. حتما بغض داشت که حرف نزد و من هم پیشنهاد منطقم را گوش کردم و عقب رفتم:
- مواظب باش، بابت کاری که امروز کردی ممنونم. بازم اگر چیزی بود که باید بهم می گفتی، تلگرام کن برام ...
به کتم رسیده بودم و پروانه هنوز سرجایش ایستاده و با چشم های پر از اشک من را نگاه می کرد! لبخند زدم و نفسم را بیرون فرستادم:
- بچه نباش! دلم رو به همین بزرگیت خوش کردم... می بینمت !
بغضش چین دیگری روی پیشانی اش انداخت. لحظه ای به صورتش و رژ لب کم رنگ شده اش نگاه کردم. دلم به حالش می سوخت اما کار دیگری از دست من برنمی آمد. این وابستگی بینمان را هم دوست نداشتم و خودش یک ترس غریزی بدی را یادم می انداخت!
در را باز کردم و تنها صدای خداحافظی من در خانه و راه پله پیچید و بعد بسته شدن در. از پله ها به سرعت پایین رفتم ، دقیقا مثل باقی راه تا ماشین... هم عذاب وجدان داشتم و هم بخشی از وجودم ، راضی به این رفتن بود!
به سمت خانه راه افتادم و فکرم میان درگیری ها، چرخ می خورد. از نازنین و دو راهی بدی که از ظهر مرددم کرده بود. احساسم دوست نداشت باور کند و عقلم، با هزار دلیل و شباهتی که بین نازنین و مرجان می آورد، می خواست ثابت کند که نازنین هم طعمه ای بیش نیست!
نزدیک خانه رسیده بودم که صدای زنگ گوشی ، از فکرهایم جدایم کرد. شایلین پشت خط بود، گوشی را روی بلندگو گذاشتم و گفتم :
- شایلین نزدیک خونه هستم، ساندویچ می خوری؟
@romangram_com