#شاهین_پارت_70
- شایلین می شه با محبت تر اصرار کنی؟!
مثل خودش تلخ نبودم، اما شایلین قاطعیتم را پای این گذاشت و اخم کرد:
- ما با هم راحتیم! دل آرا می شناسه منو و باهام راحته!
بی خیال آخرین دگمه ی پیراهنم که روی شلوار افتاده بود، شدم و من هم ابروهایم در هم فرو رفت. خیلی دوست داشتم جواب شایلین را بدهم اما خب فعلا جایش نبود، در عوض به سمت دل آرا راه افتادم که همچنان با سری پایین، سرجایش ایستاده بود:
- بفرمایید خواهش می کنم. من تو اتاقم هستم، راحت باشین
سر دل ارا بالا آمد تا من غرق چشمان درشتش شوم. پلک هایش با سنگینی روی هم افتاد و لبهایش که باز هم صورتی رنگ بود، از هم باز شد :
- نه تو رو خدا ، این جور خیلی بده . خونه تونه ...
شایلین میان کلامش پرید:
- بد چیه بابا! نمی خوای که خونه مون رو بگیری! تازه این بابای من خیلی هم ادم راحتیه! درسته من زیاد باهاش زندگی نکردم اما خیلی شنیدم !
کنایه اش، سر هر دویمان را به سمت شایلین برگرداند. کلمه هایی که از دهان شایلین بیرون می آمد، گاهی کلی حرف داشت! منظورش را متوجه نمی شدم و همین باز هم ، ترس ناشناخته ای را به جانم می کشاند.
- آخه بازم ...
صدای دل آرا برعکس دخترم، حس خوبی داشت. نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاقم راه افتادم:
- راحت باشین ... من یه کم خسته ام ، می خوام بخوابم ... شایلین یادت نره چراغا رو خاموش کنی ..
نزدیک در اتاقم، شب بخیر گفتم و تنها صدای آرام دل آرا بود که در جوابم شب بخیر گفت. وارد اتاق شدم و یک باره روی تخت افتادم . ذهنم بهم ریخته بود. دل آرا هم شده بود یک قسمت از فکرهایم.... چشم بستم و خوابیدم، اما تنها کابوس های وحشتناکی در خیالم تجسم می شد. هیولایی به شکل نازنین ... صدای ماهان فروهر که دائم تکرار می کرد، تو باید تاوان پس بدی! پروانه و چشم های غمگینش که یک باره هزاران زنبور به سمتم روانه کردند ... مرجان که خیره فقط نگاهم می کرد و در دل حتما به حماقتم می خندید!
زمانی که ماهان قصد داشت خفه ام کند، از خواب پریدم! خیس عرق ، به هن هن افتاده بودم. روی تخت نشستم و چند ثانیه ای زمان برد تا مطمئن شوم اتاق خوابم است و ماهانی در کار نیست! نفس کشیدم و سرم دوباره روی بالش افتاد. دوست داشتم نه فقط خفه شدنم توسط ماهان که بلکه تمام اتفاقاتی که در این دو هفته گذشته بود، خواب باشد. دوباره چشم بستم و سعی کردم مثبت باشم که صدای زنگ بیدار باش گوشی همراهم، نگاهم را با تعجب به پرده ی تاریک رساند!
گوشی را برداشتم و مطمئن شدم ساعت یک ربع به هفت است، اما هوا کاملا تاریک بود! از روی تخت بلند شدم ، کنار پنجره ایستادم و با کشیدن پرده به کنار، چشمم به اسمان تیره و قطرات باران نشسته روی شیشه افتاد. لبخند روی لب هایم نشست. باران می توانست بهترین قسمت یک روز پاییزی باشد!
بی اهمیت به سرمایی که پشت پنجره جان گرفته، بازش کردم و با چند نفس عمیق عطر باران را به ریه هایم کشاندم. پنجره را که بستم، آن قدر سرحال شدم که حمام بروم و کم کم آماده شوم برای شروع یک روز دیگر! نزدیک هشت صبح، زمانی که گوشی ام را برداشتم، نگاه دیگری به مرد درون آینه انداختم. شاید به نظر همه چیز خوب نمی آمد، اما من صبور بودم!
با همین فکر روشن، از اتاقم بیرون رفتم. آهسته در را بستم و به جای کت همیشگی ام، بارانی ام را به تن می کردم که با مردمک های خیره ی مشکی رنگی، چشم در چشم شدم! دل آرا، کنار کانتر اوپن ایستاده و با دیدن مکثم، لبخند زنان سلام داد:
- صبح بخیر، من چای آماده کردم ، می خورین؟
به آرامی آستینی که پوشیده بودم را در آوردم و بارانی را روی ساعدم نگه داشتم:
- صبح بخیر ... خیلی زوده ! چه طور بیدار شدی؟
@romangram_com