#شاهین_پارت_246
دست آزادم را در جیب شلوارم گذاشتم و دم عمیقی از هوای خوب پاییزی گرفتم:
- بله! همیشه ازاین دست اندازا هست! اما ... فکر نکن اون وقت همه چی خیلی بهتر می شد، یا خیلی رویایی...
پوزخندش تلخی حرف هایش را بیشتر می کرد:
- نه ... اما مطمئنم از این وضعم خیلی بهتر بود...
انگار تصمیم نهایی اش را گرفته بود که یک باره همه ی حجم سینه اش را از هوا خالی کرد!
- دانشگاه که نرفتم، با یه پسری اشنا شدم. گفتم با خودم، خب عشق ، جای همه نداشته ها رو پر می کنه. پدرم مخالفت کرد اما لجبازی کردم. چون پول نداشت، گفتم نباید حرفی بزنه... کی می اومد آخه، دختر یه معلم ساده رو می گرفت ؟! اونم با یه خواهر معلول!
- ازدواج کردی؟!
لحن سوالی ام، سرش را بیشتر پایین انداخت:
- اره ... ازدواج کردم... یه دوره ی جدید از بدبختی... بی پولی ... کتک خوردم ... یک سال صبر کردم تا شاید اوضاع بهتر بشه اما ... نشد ... مادرم مخالف طلاقم بود... می گفت آبرومون می ره تو محل ... خواهر کوچیکم خودش برای حرف زدن مردم خیلی بود. پدرم که بی خیال همیشه جلوی پنجره بلند بلند حافظ و سعدی و شاهنامه می خوند! اما نشد ... طلاق گرفتم اونم با بدبختی! همون چهار تا دونه جهیزیه که مادرم با فروش دو تا تیکه طلاش برام خریده بود رو هم گذاشتم و اومدم ...
حرفی برای گفتن نداشتم! حدس هر اتفاقی را می زدم، الا تجربه ی این روزهای سخت ... چیزی که نگفتم، خودش ادامه داد:
- یه سال با حرف و بدبختی زندگی کردم تا با فوت شوهر خاله ام، تازه فهمیدم چه خاله ای دارم! مادرم نمی خواست ما بفهمیم اما متوجه شدم. احساس کردم این یه شانس بزرگه برای من... بی اطلاع مادرم ، رفتم سراغش ... اول منو قبول نمی کرد. بعدش خواست پرستارش بشم و یه حقوقی بهم بده. مادرم فهمید قشقرقی به پا شد. آخه خاله ام، دختر زن دوم پدرش بوده و سر همین چیزا و هم این که شوهر خاله ام، سر پدرشون رو کلاه گذاشته و مال و اموالشو بالا کشیده، با هم قهر بودن! هنوزم همین طور هست و مادرم با منم هنوز سر سنگینه که چرا رفتم دنبال خاله ام!
ماجرا ی پیچیده، فکرم را حسابی مشغول کرده بود. با دیدن نیمکت دیگری، اشاره کردم و گفتم:
- چه قدر پیچیده شد، بریم بشینیم؟
دل ارا بی اعتراض نشست. زمانی که من هم کنارش نشستم، پرسیدم:
- خب بعدش چی شد؟ اون جا موندی؟
- کم کم خاله ام بهم اعتماد کرد. کسی رو نداشت. سعی کردم مهربونی کنم بهش...
- همون جا هم با سهیلا و شایلین آشنا شدی؟
دل آرا آهسته سرش را بالا کرد:
- بله! قصه شو برات تعریف کرده بودم که!
- آره ...
حدس باقی ماجرا سخت نبود. آه کشیدم سری تکان دادم و با افسوس گفتم:
- می دونی دل آرا، ما هر دومون، سر کمبودایی که داشتیم، گول خوردیم! البته اشتباه بزرگ از خودمون بود که کمبودامون رو اون قدر جار زدیم که همه ازمون سواستفاده کنن. چه توی قصه ی تو ، چه توی قصه ی من!
@romangram_com