#شاهین_پارت_245

- شما می فهمی؟ اصلا باور نمی کنم!
- اما !
تند به سمتم برگشت و با عصبانیت گفت:
- خواهر کوچیکم مریض شد. دکتر خوب نتونستن ببرنش ... تب کرد . تشنج کرد ... حالا هفده سالشه اما مثل یه بچه ی دو ماهه، می فهمه ! فقط جیغ می زنه و می خوره و می خوابه!
بهت را میان چشمانم دید با همان حال عصبانی، دستانش را پس کشید:
- شما ها هیچ وقت نمی فهمید بی پولی یعنی چی!
با تمام قدرتم، دستش را کشیدم تا مبادا از دستم بگریزد!
- بشین حالا چرا بلند می شی!
- می خوام برگردم...
- من نمی خوام برگردی! در ضمن آروم باش! تو خیابون هستیما!
برگشت به عقب و نگاه دو جوانی که در حال عبور بودند، نفس پر حرصش را بیرون داد. برای این که اوضاع کمی بهتر شود، ایستادم:
- بلند شو اصلا، بازم کمی راه بریم!
با تعلل بلند شد و کنارم قدم زد. احساس کردم که آرام تر شده است، بنابراین گفتم:
- همه ی آدما، مشکلای بزرگ تو زندگیشون دارن! شاید شبیه هم نباشن، اما دلیل نمی شه نتونن، همدیگر رو درک کنن! اصلا خدا درک و فهم رو گذشته که ما انسان ها با هم حرف بزنیم و هم دیگر رو بفهیم تا رنجمون کم تر بشه!
نگاهش مشکوکانه اما قابل اعتماد، بالا آمد. لبخند زدم و ادامه دادم:
- لجبازی کردن با خودمون، بدترین کاری که می شه انجام داد! نصیحت نمی کنم، من خودمم همین کارو همیشه کردم! منتها حالا فهمیدم که چه قدر اشتباهه!
- من ... از اولش نمی خواستم ... اما ... سرنوشت با من لجبازی کرد... دوست داشتم درس بخونم. کسی بشم اما ... نذاشتن!
- کی نذاشت ؟ پدرت که خودش فرهنگیه؟
دل آرا اه کشان سرش را به چپ و راست حرکت داد:
- پدرم مخالف درس خوندن نبود. اما پولشم نداشت. دانشگاه آزاد قبول شدم. نداشت که بده، برم!
- اوه! هزینه اش خب خیلی سنگینه!
- همین ... دیدی !؟ شاید اگر دانشگاه می رفتم مسیر زندگیم خیلی تغییر می کرد!

@romangram_com