#شاهین_پارت_244

- می دونم اصلا شبیه یه مرد پخته حرف نمی زنم !باید توی این سن و سال، محتاط تر از اینا باشم ... اما ... خب منم این شکلی ام! احساس هم می کنم، این شکل، بیشتر انسانیه!
حرف هایم را مزه می کرد و من هم منتظر شدم. چند ثانیه ی بعد، خیره به زمین، بعد از آهی گفت:
- خانواده ام... همونی بود که دیدی! من ... دختر بزرگه هستم... یه ماه دیگه، می رم تو سی سال! پدرم ... یه معلم دیپلمه ست که بازنشسته شده ... مادرم رو هم دیدی!
متوجه سرمایی که هر لحظه پوست دستش را بیشتر در خودش حل می کرد، شدم. می فهمیدم چه رنجی می کشد برای حرف زدن، دوست داشتم دستم را روی لب های لرزانش می گذاشتم ومی گفتم ادامه ندهد، اما ... می خواستم خودش را ببینم . دل ارای واقعی!
- خیلی خانوم محترمی بودن... بازم پس خواهر و برادر داری؟!
کمی از لرزش دستانش کم شد و نفس عمیقی کشید:
- اوهوم... سه تا خواهر دارم ...
- چه خوب !
انگار از بار روی شانه هایش کم شده بود. اسوده تر نفس می کشید و بالاخره سرش را کمی بالا آورد. برای به حرف واداشتنش ، پرسیدم:
- اسم خواهرات چیه ؟
سوالم گویی برایش عجیب بود که لحظه ای نگاهم کرد:
- صبا، پریسا و دل انگیز!
- چه اسمای خوشگلی! پدر و مادرت خیلی خوش سلیقه ان! دل انگیز ...
سرش باز پایین افتاد... منتظر شنیدن، نوازش انگشتانم را بیشتر کردم. دل آرا بعد از کمی سکوت، ادامه داد:
- پدرم ... آدم بی خیالیه ... یعنی بی خیال نیست... اما... براش هیچی مهم نیست. جز کتاباش ... شعر بگه و ...
- زندگی سختی پس داشتین!
تلخ تراز قبل سرش را پایین انداخت:
- همیشه درگیر بودیم سر پول!
- خیلی ها این جوری ان توی این مملکت! عجیب نیست!
- نه عجیب نیست اما ... خیلی سخته ... دردناکه ...
حالا که نگاهش به چشمانم رسید، توانستم غم همیشگی را درک کنم. با اعتماد دست دیگرش را هم میان دستم گرفتم و سر تکان دادم به امید این که باور کند، درکش می کنم.
- می فهممت ... منم توی یه وقتایی واقعا حس کردم ... اونم ...

@romangram_com