#شاهین_پارت_243
- زندگی من، به نظر خودم و شاید خیلی های دیگه، اصلا عجیب نبود! ولی حالا که برمی گردم به عقب و نگاهش می کنم، تعجب می کنم از داشتن چنین قصه ای! پدرم و اخلاق خاصش و مادرم و عشقی که همیشه در سکوت فرو رفته بود! خواهرم که هیچ وقت رابطه ی خوبی با هم نداشتیم و بیشتر مثل دو تا همسایه، فقط سلام و علیک داشتیم! سعی کردم از یه مدتی به بعد، از اون فضای سرد و دلگیر خونه فاصله بگیرم... مخصوصا زمانی که دبیرستان درس می خوندم.
یاد گذشته، آه پر حسرتی را روی لبم کاشت. لبخندم کشیده شد و به جای خیابان، به سنگفرش زیر پایم چشم دوختم:
- زن برای من از همون موقع ها خیلی پر رنگ شد و حالا می دونم برای از دست دادن مادرم و پر کردن جای خالیش و رفتار سرد خواهرم، این قدر وابسته ی دخترای اطرافم می شدم. احتمالا یه مرض روحی و روانی که هیچ وقت متوجه بودنش نشدم. منم مثل خیلی از مردای دیگه، فکر می کردم خیلی آدم جالب توجهی هستم که دنبال دخترا هستم! و البته گاهی مثل خیلی آدمای دیگه، فکر می کردم مرد هیزی هم هستم! واسه خاطر این یه احساس عذاب وجدان مسخره، لذت هامو کوفت می کرد!
خندیدم و سرم را به سمت نگاه متعجب و غمگین دل ارا برگرداندم:
- اینا رو می فهمیدم اما بی تفاوت می گذشتم و فکر می کردم فقط، خب! من این مدلی ام! با این که چندین بار، سر همین مسئله، برام مشکل درست شده و ...
دل آرا زل زد به زمین . دستش را اهسته نوازش کردم و بازویم را به شانه اش، چسباندم:
- اگر سردته ، بریم ؟
- نه! خوبه...
چند لحظه خیره به نیم رخش ماندم. منطقم داشت دنبال بهانه های قلبم می گشت! دنبال سر کلافی که مرا به این جا رسانده بود. نگاهم، سر دل آرا را بالا آورد و با لبخند گفتم:
- قصه ی زندگی من، همین بود! باقیشم تو می دونی! من اما قصه ی زندگی تو رو نمی دونم!
غم به آنی میان چشمان تیره اش پر شد. دستش را کشید تا شاید برود، اما انگشتان من آماده بودند و اجازه رفتن ندادند! سرم را نزدیک گوشش بردم و زمزمه کردم:
- دل آرا ... گذشته ی تو به من هیچ ربطی نداره... برام مهم هم نیست. اما فکر کردم... شاید خودت دوست داشته باشی برام حرف بزنی... مثل .... دو تا دوست !
نگاه دلگیرش بالا آمد. نفهمیدم دنبال چه می گشت، اما انگار پیدا کرد که زبانش باز شد:
- زندگی من ... قابل گفتن نیست... چیز مهمی هم نداره ... تو ... خودتم فهمیدی!
- من چیزی نفهمیدم!
تلخ نگاهم کرد و من با خونسردی شانه ای بالا انداختم:
- بله، سخت نبود تحقیق کردن! اما ... اینو خیلی خوب یاد گرفتم تو زندگی کسی تحقیق نکنم! من به جاش .... به آدما اعتماد می کنم!
رنگ نگاهش که فرق کرد، لبخند منم کشیده شد:
- ممکنه اعتمادم رو بعضیا با بدی جواب بدن، منتها ... تقصیر من نیست! من ترجیح می دم بازم اعتماد کنم و حرفای آدما رو باور کنم...
- حتی اگر دروغ بگن؟
- بالاخره که ماه از پشت ابر بیرون می یاد! اون وقت من ضرر نکردم! اونی که دروغ گفته و از اعتمادم سو استفاده کرده، ضرر می کنه!
نگاه سر درگمش، به خنده ام انداخت:
@romangram_com