#شاهین_پارت_242

جعبه را برداشتم و با دیدن ساعت، خنده ام گرفت:
- خیلی دیوونه ای! این کارا چه معنی می ده؟
- هیچی!
کیفش را برداشت و قصد بلند شدن داشت که زودتر مچ دستش را گرفتم:
- بشین سرجات!
- دیگه حرفی نموند...
تحمل این رفتارش را نداشتم، فشار انگشتانم دور مچش بیشتر شد و جدی تر از قبل، نگاهش کردم:
- بچه بازی رو بذار کنار... بشین سر جات ، داریم حرف می زنیم!
چند ثانیه فقط نگاه کرد. بعد هم زمان با شل شدن انگشتان من، او هم روی صندلی اش برگشت. نفس عمیقی کشیدم و با انگشت شست، پشت دستش را نوازش کردم:
- نمی تونم دقیقا بگم که می فهممت... شاید ... اصلا هم درک نکنم! منتها ... توی این لحظه برای من مهم نیست! همون طور که تو ممکنه منو درکت نکنی و توی این لحظه اونم مهم نباشه! همین که رو به روی هم نشستیم ، برای من کافیه...
در سکوت نگاهش به فنجان قهوه بود. با آهی ادامه دادم:
- یادته، برام فال قهوه گرفتی؟!
چشم های دل ارا بالا آمد و همان لحظه، قطره ای اشک، روی گونه اش چکید. قلبم لحظه ی کوتاهی، بی ضربان، میان سینه ام مات مانده بود. بعد تند تر، شروع به تپیدن کرد. بزاق دهانم را قورت دادم و به جای صورتش ، به دستی که در دست داشتم، نگاه کردم:
- نمی دونم چه طوری ... شاید این حالم درست نباشه... منتها ... حسی منو می کشونه این جا ... حسی می خواد با تو باشه... یه حسی که ... ضربان قلبم رو گرفته دستش...
همراه شانه ای که بالا انداختم، دست آزادم را هم در هوا تکان دادم:
- نمی دونم. درستی و غلطی شو ... منتها ... کشش زیاده ... منو ... درگیر کرده ... و ... مطمئنم تو هم یه جوری ... حال منو داری!
اعترافم و اشاره به حالش، سرش را پایین تر انداخت. حالا بهتر از قبل بود. نفسم را بیرون فرستادم و دستش را رها کردم. فنجان قهوه را به سمتش بیشتر هل دادم و تکه ای از کیک را با چنگال جدا کردم:
- بگیر! قهوه مون سرد شد!
مردد نگاهم کرد و بعد از لبخندم، چنگال را از دستم گرفت. احساس آرامش می کردم و همان باعث شد، در سکوت ، قهوه و کیکمان را بخوریم. دل ارا فنجان خالی اش را روی میز گذاشت، از جا بلند شدم:
- من می رم حساب کنم!
جعبه ی ساعت را جلوی دستش گذاشتم و با چشمکی، دور شدم. قبل از من، کنار در خروجی رسیده بود و جلوتر هم از در بیرون رفت. در را که بستم، دستش را میان دستم گرفتم و خواستم قدم بزنیم ، دقیقا شبیه همان روز! کتانی های سفیدش، قدش را از همیشه کوتاه تر نشان می داد. یا شاید هم آن قدر سرش را پایین انداخته و در خودش مچاله شده بود، من این طور فکر می کردم! خبری از آن اعتماد به نفس و غرور نبود!
صبح پاییزی، خیابان را خلوت تر از همیشه کرده بود. قدم زنان در سکوت دو نفره ی ما و همهمه ی خیابان، به نیمکت بتنی کنار جوی بزرگ آب رسیدیم. همان نیمکتی که قبلا هم رویش نشسته بودیم. کشیدمش و با نشستن من، او هم کنارم آرام گرفت. دستش را روی پایم گذاشتم و خیره به خیابان و ماشین هایی که آرام یا با شتاب از جلویمان می گذشتند، گفتم:

@romangram_com