#شاهین_پارت_241
گمان کردم باز هم خواب می دیدم، اما تکرار زنگ هشدار گوشی ، در بیداری بود! به زحمت صدای گوشی را قطع کردم و کمی پلکم را باز کردم تا متوجه ساعت هفت صبح شوم. نوبت خوردن قرص هایم بود و همین بهانه، وادارم کرد بلند شوم. تکیه زده به کانتر اوپن آشپزخانه، با کمی آب، قرصم را خوردم و چشمم به چراغ کوچک گوشی افتاد که خاموش و روشن می شد. گرچه ضربان قلبم بهانه ی بهتری برای حرکت به سمت گوشی بود!
صفحه که روشن شد، چشمم به پاکت نامه و اسم دل آرا رسید تا سگرمه هایم باز شود! لبخند زنان پیام را باز کردم و با دیدنش، خنده روی لبانم برگشت. گویی خون گرم، میان رگ هایم دویده بود. نه از بی حالی صبحگاهی خبری بود و نه از فکر های بد! ساعت ده باید دل آرا را در کافه ای که آخرین بار هم دیگر را دیدیم، ملاقات می کردم. آدرس کافه به یادم نبود، اما مطمئن بودم می توانم پیدایش کنم. ولی همین بهانه ای شد که پیام بدهم تا او هم آدرس را برایم بفرستد!
حس و حالم، عجیب بود. حرف هایی که قبلا باخودم تکرار کرده بودم؛ جایشان را به رویاهایی سپرده بودند که منشا بودنشان را کشف نمی کردم! گرچه سخت نبود دیدن ضمیر ناخودآگاهم که سخت دنبال رسیدن به آرامش است و نمی دانم چه طور برای پیدا کردن این آرامش، دست به دامن دل ارا شده بود!
پنج دقیقه به ده مانده بود که به کافه رسیدم. کافه ی خالی، کمی معذبم کرد اما فرصت خوبی بود که همان میز قبل را برای نشستن انتخاب کنم. این جور از پنجره های کوچک کافه، خیابان را هم می دیدم. چشمم به خیابان بود و فکرم همه جا می گشت تا با باز شدن در کافه، متوجه ورود دل ارا شدم.
آهسته صندلی را عقب کشیدم و ایستادم. دل آرا برعکس همیشه، سر به زیر، با مانتوی سرمه ای ساده و شالی به همان رنگ که پروانه های نقاشی شده ی ماتی داشت، رو به رویم نشست. جواب سلام آهسته اش را مثل خودش آرام دادم و نشستم. هنوز نگاهش به میز چسبیده بود. دنبال کلمه ای برای شروع می گشتم و ترجیح دادم، با سفارش کیک و قهوه به پیشخدمت کافه، حواس او را هم پرت کنم.
تاثیری نداشت. تنها سرش را کمی تکان داد و با گفتن "خوبه" ماجرای انتخاب را تمام کرد! باز هم تا رسیدن کیک و قهوه، سکوت کردیم. من به پنجره و او به میز خیره بود. نمی دیدم اما حدسش آسان بود که دستانش، بند کیفش را هر ثانیه، ده ها بار اعدام می کند! پیشخدمت که تنهایمان گذاشت. آرنج هر دو دستم را روی میز گذاشتم و تا جای ممکن، به او نزدیک شدم:
- روزه ی سکوت که نگرفتی؟
سرش به اندازه چند سانتی متر، بالا آمد و دوباره سر جایش برگشت! انتظار برای باز شدن زبانش، بی فایده بود، دستم را جلو تر بردم و با گرفتن استین مانتویش، دست چپش را بالا آوردم تا انگشتان سرد و فراری اش را میان گرمای دستم جا بدهم:
- من می خوام باهات حرف بزنم دل آرا ...
نگاهش با شک و ترسی آشکار بالا آمد. حالا صورتش را زیر نور بهتر می دیدم و اخم هایم در هم فرو رفت. چشمانش سرخ و متورم، به نگاهم چسبیده بود. دستش را بیشتر کشیدم و زمزمه کردم:
- تو هم باید حرف بزنی...
- من ... حرفی ندارم..
به جای میز، به پنجره ی کوچک و روشن کافه چشم دوخت. آسمان برعکس دیروز، آفتاب گرم را داشت و چند لکه ی ابر سفید. دستش را کشیدم تا نگاهم کند، اما او همان طور که فکش را محکم بهم می فشرد، به پنجره خیره ماند.
- دل آرا ... می شه به من نگاه کنی؟
برگشت و ادامه دادم:
- بهت قبلا گفته بودم بیشتر از سنت می فهمی ... الان این لجبازی اصلا با اخلاقت جور در نمی یاد!
عصبی چشم بست و دستش را از میان انگشتانم بیرون کشید:
- ببین ... من هیچ حرفی با شما ندارم. الکی داری مزاحم من می شی...
- هیچ حرفی؟
- بله هیچ حرفی! هر چی باید می گفتم رو قبلا تو بیمارستان گفتم. دو میلیون رو هم به حسابت برگردوندم.
متعجب از شنیدن این جمله، عقب رفتم و او در کیفش را باز کرد و جعبه ی ساعت را روی میز گذاشت:
- اینم اون ساعتیه که برام خریدی... اگر می خوای باقی لباسا رو هم بیارم بهت بدم! اما پوشیدم!
@romangram_com