#شاهین_پارت_240

نفس عمیق من، باعث سکوت چند ثانیه ای شد. چشمانم را روی هم گذاشتم و لب زدم:
- تو راست می گفتی... شایلین ... اصلا اون دختر کوچولوی ملوس من نیست... چراشو نمی دونم.... منتها ....
آه تنها حرف روی زبانم بود. حالا فهمیدم چرا یاد سهیلا افتادم! او تنها کسی ست که من می توانم به راحتی در مورد دخترم صحبت کنم. بدی و خوبی هایش را بگویم و سرزنشش کنم. از کوتاهی های خودم گلایه کنم و او را هم بابتش مواخذه کنم!
- پس حدسم درست بود... اون بی خود نیومد تهران. این همه اصرار و اون جور فرار کردن از دست من ... من می دونستم به این سادگی نمی گذره ... بهت هشدار هم دادم مراقبش باشی. فکرش خیلی عوض شده و اصلا به سادگی فکر من و تو نیست!
- چرا این طور شد؟ چه بلایی سرش اوردین اونجا؟
سوالم، سهیلا را به خشم واداشت. عصبی صدایش را بالا برد و گفت:
- سرش اوردیم؟ به من چه؟ بازم داری مشکلات خودتو با سرزنش دیگران حل می کنی؟ تو اگر راست می گفتی، بزرگش می کردی!
- واستا سهیلا، نخواستم بگم تو مقصری!
- تو از اولشم هیچی رو گردن نمی گرفتی!
بی حوصله نچ کردم تا سهیلا ساکت شود:
- کلی گفتم! من اصلاباورم نمی شه .... اون نقشه کشیده بوده با کمک یه دختر دیگه ، پولای منو بالا بکشه ! می خواست شرکت رو به نامش بزنم و بعدش ...
از تکرار حرف های شایلین، صرف نظر کردم و ادامه دادم:
- یه وقتی بازم فهمیدم که برام راه بود! منتها .... اگر فکر می کنه این حقشه و باهاش خوشه، بهش می دم... اما ...
آه سهیلا من را هم آرام کرد. باز هم هر دو به صدای نفس های منظم هم گوش دادیم. من برگشته بودم به سال های زندگی ام کنارش... دنبال خوشی و حال و هوای خوب می گشتم و رسیدم به همین سردی! نبود... سهیلا زن مورد علاقه ام نبود و نشد. حالا هم هیچ احساسی در قلبم حس نمی کردم ، جز اسم دل آرا که دلتنگی ام را به رخ می کشید!
- شاهین!
صدا زدن سهیلا، من را به ماشین برگرداند. گوشی را به گوش دیگرم چسباندم و سوییچ را چرخاندم:
- باهاش اگر می تونی حرف بزن... نمی دونم... من الان نمی تونم. گرچه خودشم به هیچ عنوان من رو قبول نداره. باهاش حرف بزن، شاید عاقلانه تصمیم بگیره و با پولی که بهش می دم، بتونه برای خودش کاری کنه... وگرنه ... خیلی زود تر از اونی که فکرش رو کنیم، از دست می ره ....
سهیلا جوابی جز آه نداشت. ماشین به حرکت در آمد
- کاری نداری فعلا؟
ثانیه ای طول کشید تا سهیلا بگوید:
- نه! سعی می کنم جور کنم بیام ایران... خدانگهدار ...
گوشی را روی صندلی کناری ام انداختم و سعی کردم دیگر به سهیلا و آینده هم فکر نکنم... خسته تر از آنی بودم که مغزم را درگیر این همه اتفاق بد کنم. رسیدنم به خانه و آرامش و سکوت، چشمانم را گرم کرد. همان جا روی مبل ال مانند هال افتادم و بعد از بلعیدن قرص هایم، چشمانم را بستم و کم کم خواب مرا مهمان سرزمین کابوس ها و رویاها کرد ....

@romangram_com