#شاهین_پارت_239
سوار ماشین که شدم، فکری در ذهنم می گشت. مطمئن نبودم،ولی باز هم زود تصمیم گرفتم. قبل از حرکت، گوشی را برداشتم و شماره ی ذخیره شده را گرفتم. داشتم حساب و کتاب جلو و عقب بودن زمان را می کردم که صدای سهیلا در گوشم پیچید:
- بله؟
شماره را شناخته بود که فارسی حرف می زد! نفسم را به آرامی بیرون دادم و آهسته گفتم:
- سلام... شاهین هستم!
- سلام، حدس زدم اما باور نکردم تو به من زنگ بزنی، اونم این وقت!
- اگر مزاحم شدم ...
سهیلا نفسش را در گوش من فوت کرد!
- نه! این جا هیچ وقت ، هیچ کس مزاحم کسی نیست! چون مردمش یاد گرفتن، به هم احترام بذارن و درک کنن که گاهی ممکنه یه آدم، بخواد حتی مزاحمت ایجاد کنه!
بی ان که متوجه منظورش شده باشم، شانه ای بالا انداختم:
- به هر حال من نمی خوام مزاحم باشم
- حوصله سر بر هستی شاهین! خب مزاحم نباش! برای چی زنگ زدی؟ شایلین می گفت مریض شدی؟
بی اراده ، پوزخند زدم:
- شایلین گفت مریض شدم؟ دیگه بهت چی گفت؟
هنوز هم شک داشتم شاید سهیلا به شایلین درس داده است. با این که خودش اعتراف کرده بود مادرش در جریان نیست اما دنبال بهانه ای برای آرامش خودم می گشتم و بخشیدن دخترم!
- چیز خاصی نگفت والا! من دو هفته س باهاش حرف نزدم. یه چرت و پرتایی می گفت که تو قراره شرکتت رو به نامش بزنی و این حرفا ... منم بهش گفتم اگر تو این کارو کنی، من براش یه ماشین گرون قیمت کادو می خرم !
برعکس خنده های بلند سهیلا، من با تلخی زمزمه کردم:
- پس بهتره پولشو سریع جور کنی!
- چی کار کنم؟
شیشه ی پنجره را پایین دادم و سهیلا انگار تازه متوجه شده باشد، آرام گفتم
- یعنی تو ... واقعا می خوای شرکتت رو بدی به شایلین؟ ...
- ـ ...
- اون ... یعنی شایلین فکر نکنم توانایی انجامش رو داشته باشه...
@romangram_com