#شاهین_پارت_238
- من باید باهات حرف بزنم دل آرا ... چند لحظه بیا ...
نزدیک خانه بودیم و متوجه دلشوره اش شده بودم. اما دست خودم نبود، نمی خواستم تنهایم بگذارد.
- خواهش می کنم دل ارا ... وگرنه من نمی رم ... همین جا ...
یک باره برگشت و با اخم گفت:
- نباید می اومدی این جا ...
- من باید ...
عصبانی غرید:
- برو خواهش می کنم.
متوجه نگاه ترسیده اش که شدم، با آرامش گفتم:
- باشه، پس گوشی تو جواب بده... زود!
- نمی تونم ... خواهش می کنم برو ....
دیگر نمی شد جلوی احساسم را بگیرم، من هم مثل او تلخ گفتم:
- نمی تونم! می فهمی؟ اگر به حرفم گوش نکنی می یام بازم زنگ خونه تون رو می زنم و با مادرت حرف می زنم! برو ازش بپرس!
رنگ از صورتش پرید. یک قدم با سستی عقب رفت و زمزمه کرد:
- نباید می اومدی...
بعد دو سه قدم باقی مانده را به دو برداشت و با کلید، به سختی در خانه را باز کرد. باران هنوز نم نم می بارید. احساس سرما و خیسی، مرا به ماشین برگرداند. موبایلم را که دیدم، برداشتم و به شماره اش زنگ زدم ، اما همچنان گوشی خاموش بود... کمی که آرام گرفتم، متوجه اشتباهم شدم. نباید آزارش می دادم. با همین فکر، ماشین را روشن کردم و از محله شان هم دور شدم. یک ساعت بعد، جلوی رستوران آرمین بودم. مردد برای رفتن، چند لحظه ای در پیاده روی ساکت و باران خورده، ایستادم. بد نبود کمی با آرمین حرف می زدم، منتها حوصله ای نداشتم. برای بار پنجم، شماره ی دل آرا را گرفتم اما همچنان، گوشی خاموش بود. با نفس عمیقی ، گرمای سینه ام را به هوای سرد سپردم و بی معطلی و فکر دوباره، وارد رستوران شدم. خوشبختانه، آرمین نبود و رضا مثل همیشه ، گرم به استقبالم آمد و پذیرایی کرد.
رستوران خلوت بود و تنها صدای دل انگیز پیانو، سکوت را می شکست. درگیر شدم میان خاطراتم، خاطراتی که بیشتر حول ِ اتفاقات اخیر می گشت. نازنین، شرکت ، حامد ... رسیدن شایلین و بی خبری من ... حرف های سهیلا، دقیقا روزی که شایلین رسیده بود، در گوشم تکرار می شد.
دل ارا پر رنگ شد و نگاه ترسیده اش زیر باران امروز... خیابان و کوچه ای که خانه ی حقیقی اش بود. بعد شجاعی زنگ زد و گفت دخترم باز هم به دفترش رفته و اصرار کرده که شرکت را به او واگذار کنم! اما مرغ من هم مثل او، یک پا داشت!
لج نکرده بودم، برایم دیگر نه پول مهم بود و نه کار! گاهی کنار کشیدن از یک جنگ اعصاب، بهترین بُرد برای آدم است! تلنگری که روحم را درگیر کرده بود، به این آسانی تسلیم وسوسه های شیطان نمی شد!
سه هفته از اتفاق تلخ زندگی ام گذشته بود. نمی خواستم مشکلی باز برای خودم درست کنم و این آرامش باید حفظ می شد. شعاری که دائم تکرار می کردم. از رو به رو شدن با شایلین ترسی نداشتم، اما نمی خواستم بار دیگر، او را ببینم. برای همین با کمک یکی از دوستانم، آپارتمان کوچک مبله ای را اجاره کرده بودم تا بعد از فروش رفتن شرکت و ملکش، شایلین را از خانه ام بیرون کنم!
گریه داشت، اما من می خندیدم ! ماجرای مسخره ای که هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم درگیرش شوم ، اما به قول آرمین، هر روزه، حداقل دو سه مورد این چنینی در همین کشور خودمان، اتفاق می افتاد! بچه هایی که فکر می کردند، پدرشان مسبب به دنیا آمدن آن هاست و حالا باید همه چیزشان را برای آن ها فدا کنند!
یک ساعت و نیم ، در همین افکار غوطه ور بودم و پاستای خوشمزه ای که رضا برایم آورده بود را می خوردم! این قدر گیج که نیمه شب تازه یادم افتاد، پول غذایم را هم ندادم و رضا به رویش نیاورده است!
@romangram_com