#شاهین_پارت_237
- چند لحظه صبر کنید!
قبل از این که ممنونم ِ من را بشنود، گوشی را گذاشت! یک قدم از در عقب رفتم و از عمد دکمه ی کتم را باز کردم تا باد، تن خیس از عرقم را خشک کند! هیچ تصوری از اتفاقات احتمالی ، در ذهنم نمی گنجید. ثانیه ای طول نکشید که در خانه باز شد و زنی بیرون آمد. جوان نبود اما مسن هم به نظر نمی رسید. مانتوی قهوه ای بلندی را خیلی بی تناسب، با روسری آبی رنگی ست کرده بود! نگاهش قبل از سلام دوباره ی من، سر تا پایم را به خوبی کاوید!
- علیک سلام. شما پدر کدوم دوستش هستین؟
بزاق دهانم را قورت دادم. ذهنم دائم دنبال راه فرار می گشت اما می خواستم صادق باشم! پس قدمی که عقب رفته بودم را زیر نگاه دقیق زن، جلو آمدم:
- من پدر شایلین هستم. آزادی!
- بله! الان دل آرا خونه نیست. چه کار داشتین باهاش؟
به خوبی مشخص بود، شک کرده و در حال بازجویی از من است! خواستم جواب بدهم که صدای جیغ مانندی از خانه بلند شد. زن با ترس برگشت . من هم ناخود آگاه، در حال کشف اتفاق افتاده بودم! زن مردد و از این که برود یا بماند؛ کمی خودش را جمع و جور کرد:
- من به دل آرا می گم شما اومدین!
عجله به رفتن داشت. صدای جیغ این بار کمی نامتعارف تر آمد. ابروهای بهم گره خورده ی من را که دید، معطل نکرد و با ببخشیدی وارد خانه شد و در را بست!
چند قدم عقب تر رفتم تا رسیدم به دیوار رو به روی خانه! کم کم حقایقی برایم روشن می شد، اما نه به طور واضح ... به سمت ماشین برگشتم و همان جا منتظرشدم. زنی که دیده بودم، احتمالا مادر دل آرا بود، از ظاهر قضیه هم این طور متوجه شدم که بسیار حساس است، پس انتظارم بی فایده نبود! دل آرا حتما به خانه یشان می آمد. انتظار سخت بود، منتها صبوری را یاد گرفته بودم. گرسنگی ام را با خریدن کیک و آبمیوه از سوپر مارکت کوچک نبش کوچه، حل کردم و باز هم منتظر شدم. خوشبختانه هوای نچندان خوب پاییزی و بارانی که هر از گاهی می گرفت، مانع از جلب توجه دیگران می شد.
نزدیک غروب بود و مشغول ور رفتن با گوشی موبایلم بودم که احساس کردم سایه ای تند کوچه را پیچید، سر بالا کردم و به خوبی از پشت سر، دل آرا را شناختم. باران تازه شروع شده بود. از ماشین که پیاده شدم، هنوز چند قدمی به خانه راه داشت . نمی توانستم بدوم و تنها راه ممکن صدا کردنش بود:
- دل آرا ...
صدایم را قطرات باران، چند بار منعکس کردند. دل ارا به آنی برگشت و با دیدن من، با ترس و تعجب به اطرافش ،کوچه و بعد خانه یشان خیره شد. گیجی اش بهانه ای خوبی شد تا رو به رویش برسم.
- دل آرا ...
تازه متوجه ماجرا شد. با ترس یک قدم عقب رقت و با دقت بیشتری اطراف را پایید:
- شما ... این جا چی کار می کنی؟
باران خیسش کرده بود. روی صورتش هم قطره های باران خانه کرده بودند. لب هایم کشیده شد و گفتم:
- تو جواب تلفن ندادی.... نگرانت شدم..
یک قدم آهسته عقب رفت:
- نباید می اومدی...
- من باید باهات حرف بزنم..
سرش را با تاسف تکان داد و به سمت خانه رفت. نمی خواستم فرصتم را از دست بدهم، پشت سرش قدم بلندی برداشتم:
@romangram_com