#شاهین_پارت_236

- الان می یام ...
دوباره گوشی آیفون گذاشته شد. جلوی در بزرگ خانه، قدم زدم. نگاهم میان کوچه ی پاییزی می گشت. باران شدید دیشب، تمام درختان کوچه را لخت کرده بود و جز یک کاج بلند، همه خبر از رسیدن زمستان و سرما داشتند. آسمان هنوز دلگیر و ابری بود. گاهی چند قطره ای هم می بارید اما باز به دلگیری اش بسنده می کرد. در که باز شد، برگشتم و به زن میانسال رسیدم. چادر گل داری به سر کرده بود و صورت استخوانی اش با روسری مشکی ، بدجور توی ذوق می زد. برگه ای را به سمتم گرفت و قبل از این که چیزی بگوییم، صدای از آیفون آمد:
- شما گفتی پدر شایلین هستی؟
سرم را به سمت آیفون گرفتم:
- بله...
- ببخشید فامیلتون رو فراموش کردم..
- آزادی هستم. شاهین آزادی...
- آهان بله... آقای آزادی من ادرس خونه شون رو نوشتم برات. خودمم زیاد ازش خبر ندارم. نمی دونم این چند وقته چی شده . اتفاقا با مادر شایلین هم حرف می زدم اونم دل نگران دخترش بود. اگر می شه به شایلین بگین، حتما به سهیلا زنگ بزنه.
اخم هایم در هم فرو رفت. شنیدن اسم سهیلا هنوز عصبانی ام می کرد. اما درست نبود این جا مشکلاتم را جار بزنم:
- بله چشم حتما می گم بهش ...
- مرسی ... دل آرا رو دیدین هم بگین به من زنگ بزنه. نگرانش شدم.
لبخندی به زنی که نمی دیدمش زدم و با اطمینان جواب دادم:
- بله حتما می گم بهش...
با خداحافظی خاله ی دل آرا، زن هم در خانه را بست! من هم به سرعت سوار ماشین شدم و هم زمان با روشن کردن ماشین ، نگاهی به آدرس انداختم. اخم هایم کمی در هم رفت. اصلا خیابان برایم آشنا نبود. مجبور شدم از نقشه کمک بگیرم و با تعجب متوجه شدم، آدرس به یکی از مناطق پایین شهر تعلق دارد. نگاهی به خانه ای که جلویش ماشین را پارک کرده بودم انداختم و بعد کوچه را دنده عقب بیرون رفتم.
گرچه زیاد هم جای تعجب نداشت! من می دانستم دل آرا، دروغ زیاد گفته است. حالا وقت رسیدن به حقیقت بود. نقشه کمک کرد و بالاخره توانستم با چند بار پرسیدن، خانه را پیدا کنم. خانه ای کوچک و جنوبی، در کوچه ای که برای بردن ماشین داخلش، ریسک نکردم! هوایی که باز رنگ باران نم نم گرفت، باعث خلوتی کوچه هم شده بود. نگاهی به خانه و نمای سنگ سفیدش انداختم. دو طبقه بیشتر نداشت. سیم سفیدی که احتمالا برای آنتن تلویزیون بود، از پنجره ی طبقه ی دوم، وارد خانه شده بود. باید زنگ می زدم، اما نمی دانستم چه بگویم! اصلا درست بود که این جا، آمدم ؟ سوالی که هر لحظه، پاهایم را سست تر می کرد. دو قدم کوچه را به عقب رفتم اما ... باز برگشتم و بی توجه به اخطار های مغزم، دستم را روی زنگ طبقه ی اول گذاشتم! قلبم باز تند می زد. با این که داروهایم را منظم مصرف می کردم، اما گاهی که استرس و هیجان داشتم، همین طور می شد. طبق خواسته ی دکترم؛ چشم بستم و نفس هایم را با آرامش و کوتاه، بیرون فرستادم. هنوز تاثیر مثبتش را حس نکرده بودم که صدایی از آیفون آمد:
- بله؟
خوشحال بودم که آیفون تصویری نبود! کمی نزدیک تر شدم و گفتم:
- سلام، ببخشید خانم، من ... با دل آرا خانم کار دارم!
سکوت شد. دنبال کلماتی برای توضیح بیشتر می گشتم که زن پرسید:
- ببخشید شما؟
- من ... پدر یکی از دوستاش هستم.
صدای نفس های زن را می شنیدم. ترجیح دادم با سکوت، فرصت بدهم تصمیم بگیرد. ثانیه ای بعد، جواب داد:

@romangram_com