#شاهین_پارت_235

- برام مهم نیست اینا طاها...
- اما ...
با لبخند پر از آرامشی، به تخت تکیه دادم و چشمانم را روی هم گذاشتم:
- بدترین چیزی که باعث عقب افتادگی آدم میشه، سرزنش کردن های بیخودیه! وقتتو نذار پای این که کی چی کار کرد و چرا کرد! به جاش ... دستتو بذار روی زانوهات و بلند شو! اگر حق باتوست، این جور به آدما ثابت کن! حرف زدن فقط توجیه و بس! حالا پاشو برو دنبال کارت و بذار من استراحت کنم!
خنده ی طاها، کمی لای پلک هایم را باز کرد. اما خیلی زود خستگی روی هم انداختشان. طاها که رفت، درگیر حرف هایش بودم. روزهایی که درخواب خرگوشی ام، اشتباهاتی پشت سر هم مرتکب می شدم. حرف های آخرم در گوشم زنگ می خورد! من هم مثل بیشتر آدم های زندگی ام، خوب نصیحت می کردم اما برای خودم، هیچ وقت یکی شان را استفاده نکردم! فرصت خوبی بود در تنهایی به همین نصیحت ها فکر کنم. باید کمی در زندگی ام تغییر اساسی می دادم و حال بد ِ جسمی ام، تلنگر خوبی برای شروع بود!

**

هنوز تردید داشتم، اما بالاخره از ماشین پیاده شدم. بیشتر از نیم ساعت بود که رو به خانه ایستاده و منتتظر بودم، شاید دل آرا از آن جا خارج شود، اما خبری نبود. نفسم را آهسته بیرون فرستادم و با مرتب کردن کتم، قدم بلندی برداشتم. کلمات آماده ی ذهنم را مرور کردم و با خیال راحت زنگ زدم. زیاد طول نکشید که صدای زنانه ای به گوشم رسید:
- بله؟
کمی سرم را نزدیک آیفون کردم و خیره به زمین گفتم:
- سلام خانوم، روز بخیر... دل ارا خانم هستن؟
لحظه ای سکوت شد و بعد زن گفت:
- نخیر نیستن! شما؟
به نظر زن میانسالی می آمد و با حدس این که ممکن است خاله اش باشد، توضیح دادم:
- من ... پدر یکی از دوستای دل آرا هستم. شایلین ... یه کاری داشتم باهاش ... تلفنش چند روزه خاموشه. دخترم ... دخترم خیلی نگرانش بود.
- یه چند لحظه صبر کنید!
صدای گذاشتن گوشی آیفون آمد. قدم کوتاهی به عقب رفتم. نمی دانستم منظورش چیست و فقط باید منتظر می ماندم. دوباره صدای خش خش از آیفون آمد و بعد صدای زن:
- آقا ... زینت خانوم می گن این جا نیستن. احتمالا خونه ی خودشون هستن.
با اطمینان از این که این زن، خاله ی دل آرا نبود، نزدیک آیفون شدم:
- من باید حتما پیداش کنم. می شه آدرس خونه شو بهم بدین؟
صدای زن می آمد اما کمی دور تر. با کسی که احتمالا خاله ی دل آرا بود، صحبت کرد و بعد گفت:

@romangram_com