#شاهین_پارت_234

- ولش کن شرکت رو ... اونجا برای من نیست!
- برای شما نیست!؟
سوالاتش ؛ عصبی ام می کرد. دستم را در هوا چرخاندم و جدی تر گفتم:
- بی خیال طاها، سوال نکن! من یه سی چهل تومن دارم. مغازه هم خوبه... مستاجر داره اما شجاعی باهاش حرف زده و داره می ره ... برو دنبالش ... یه ماه فرصت داری تا اون کامل خالی می کنه، یه فکر اساسی کنی . برو دنبالش و تحقیق کن . من منتظر نتیجه ام!
در سکوت حرف هایم را آنالیز می کرد. من هم فرصت دادم تا حالش جا بیاید. نفس عمیقی که کشید، گفت:
- فهمیدم! هر چی شما بخواین گوش می کنم!
احساس خوبی نداشتم. حس کردم شاید تحت فشار گذاشتمش و شاید بخواهد بختش را در جای دیگری امتحان کند. کمی نیم خیز شدم و آهسته تر از قبل گفتم:
- ببین طاها، من الان اون آدم سابق نیستم. جز ماشینم و پول رهن خونه ام که چیز زیادی هم نیست. هیچی ندارم! الان وکیلم گفت که صورت حساب بیمارستانم خیلی بالاست و یکی از دوستانم زحمت کشیده برای منتقل کردنم به این بیمارستان، ده میلیون داده . شرکت رو دیگه ندارم. نه امتیازشو و نه ملکشو ... هیچی ... برای من نیست. این مغازه هم سیزده متره. همچین قیمتی هم نداره. اما ... تنها راهی که فعلا می تونه برای من درآمد تولید کنه، همین جاست! می تونم مثل سابق اجاره بدم و باقی پولم رو هم بذارم بانک تا یه چیزی بشه بخورم و زندگی مو بگذرونم ... منتها ... من آدمش نیستم! من نمی خوام کم بیارم. می خوام هنوز که زنده ام و روی پای خودم هستم، کار کنم. موفق بشم و پیشرفت کنم. نمی خوام بی اهمیت از این فرصت دوباره ی زندگی ، بگذرم.
نفسی گرفتم و با دیدن آرامش طاها و برق هیجان میان چشمانش، ادامه دادم:
- تو اما مختاری ... از این به بعد ، شرکتی نیست و قرارداد ما هم باطل شد. اگر دوست داری، جای دیگه ای بری وکا ر...
- خواهش می کنم آقای آزادی دیگه نگین! من خیلی هم خوشحال می شم با شما کار کنم. شما تنها کسی هستین که منو باور کردین.
- آخه نمی خوام...
این بار دستش را بالا گرفت:
- خواهش می کنم. من قبل از این که پیش شما بیام، واقعا این همه اعتماد به نفس نداشتم. خیلی هم خوشحالم می شم شما می خواین روی پای خودتون بایستید. ممنونم هوای منم دارین. بهتون قول می دم، تمام تلاشم رو کنم تا همون کاری که دوست دارین انجام بشه..
نفس راحتی کشیدم. طاها و انگیزه و جوانی اش، حتی بی اعتماد به نفسی که، گاهی در صدایش پرسه می زد، مرا یاد خودم می انداخت. دستم را به شانه اش رساندم و لبخند زنان گفتم:
- ممنونم... مطمئنم می تونیم باهم کار کنیم!
- حتما همین طوره ...
نگاه پر از امید من، سر او را با خجالت پایین انداخت. دنبال علتش می گشتم که زمزمه کرد:
- من... تا عمر دارم خودمو نمی بخشم... نباید این قدر سادگی می کردم و ..
- طاها؟
سرش را بالا آورد و بعد از آهی گفت:
- خیلی با برادرم صحبت کردم اما ... نمی دونم چه طور فکر می کنه. به نظرم این بدترین خیانته ... تازه فهمیدم ، چون فکر می کرده من خیلی احمقم، فرستاده پیش شما تا بدتر خرابکاری کنم! خیلی هم از دستم شکاره که چرا به شما کمک کردم!

@romangram_com