#شاهین_پارت_233

- سلام! بیا تو پسر، مزاحم نیستی... آقای شجاعی دیرشون شده اتفاقا!
شجاعی انگار منتظر همین دستور بود! سریع با من و طاها دست داد و تنهایمان گذاشت. طاها جور خاصی به من اطمینان می بخشید. با دست اشاره کردم ، جلو تر بیاید، جوری که دقیقا رو به من بود. این اولین بار بود که بعد از بیماری ام، با طاها صحبت می کردم. خیلی فکرها و نقشه ها داشتم تا با او در میان بگذارم. از دستش گرفتم تا روی تخت دراز بکشم:
- کمکم کن بخوابم طاها ...
پتوی نازک را که رویم می کشید، گفت:
- واقعا می خوان مرخصتون کنن؟ بهتر نبود یه چند روز دیگه می موندین؟
- نه خوبم... خسته می شم فقط... یه کم دراز بکشم خوبم... تازه این شجاعی این قدر گیر می ده که دیگه برای من انرژی نمی ذاره!
لبخند که زدم، او هم لب هایش کشیده شد:
- خدار روشکر ... ان شالله که همیشه همین طور با خنده ببینمتون!
به صندلی که شجاعی تا دقایق پیش نشسته بود، اشاره کردم:
- بشین طاها، الان این پرستار بداخلاق بازم پیداش می شه!
طاها با خنده نشست و قبل از این که جوابی به خوشمزگی من بدهد، گفتم:
- طاها خوب گوش کن ببین بهت چی می گم... من دارم شرکت رو می فروشم.
ابروهای طاها با تعجب بالا پرید:
- چی کار می خواین کنید؟ چرا آخه؟
- باهام بحث نکن طاها! فقط خوب به حرفام گوش کن! شرکت رو دارم با ملکش می فروشم! اما دوست ندارم، کسایی مثل تو و رحیم رو از دست بدم... می خوام از اول یه جای دیگه کار کنم... تو می تونی کمکم کنی؟
طاها گیج زل زده بود به صورتم. خنده ام گرفت و سرم را با افسوس تکان دادم:
- اولش سخته ... اما کم کم همه چی درست می شه. من یه بار تونستم و این بارم می تونم! یه مغازه ی کوچیک قبلا خریده بودم. یه جایی تو وسط شهره اما جاش خوبه ... می خوای باهم شریک بشیم؟
چشمانش کاملا گرد شده بود، بزاق دهانش را قورت داد و پرسید:
- شریک بشیم؟ چه طور؟
- من یه سرمایه ی کوچیک بهت می دم ... تو کار با کامپیوتر رو خوب بلدی، از هر جا که فکر می کنی بهتره شروع کن! تعمیرات، فروش، اصلا اگر بلدی و دوست داری بزن تو کار موبایل! من می تونم برم دنبالش و شاید نمایندگی هم گرفتیم! نزدیک به بازار موبایل هست و فکر می کنم بشه روش مانور داد!
هنوز درست تفهیم نشده بود. با سکوتم ، سرش را تکان داد و گفت:
- یعنی چی آخه؟ خب ... می شه شرکت رو دوباره ...

@romangram_com