#شاهین_پارت_232


**
بی حوصله آهی کشیدم و گفتم:
- فکرامو کردم ... دیگه چیزی در موردش نگو لطفا...
شجاعی، نگاهی توام با نگرانی و تعجب به سمتم انداخت:
- به همین راحتی؟ حالا که جریان جنسای قاچاق، شبیه یه معجزه حل شد؟ دیگه تبرئه شدی کاملا. حتی برات نامه ی عذر خواهی هم فرستادن! الان چرا؟
نفسم را بیرون فرستادم و از پنجره ی اتاق کوچکم در بیمارستان، فاصله گرفتم:
- بی خیال شجاعی... دو روزه تلفنی و رو در رو داریم بحث می کنیم. با این حال و روزم نمی خوام الکی حرص بخورم...
- من فکر می کنم ، تو افسردگی گرفتی! می شه دوباره شروع کرد. تو هنوز ورشکست نشدی که!
لبخند ، لب هایم را بالا کشید:
- نگران نباش، از نظر روحی اتفاقا خوبم! اگر تو حرصم ندی و این قلب وامونده ی منم درست بزنه، فردا صبح مرخص می شم.
شجاعی آه کشان از روی صندلی بلند شد:
- من وکیل تو هستم. هر کاری بخوای برات انجام می دم. مخصوصا حالا که فهمیدم چه اتفاقاتی افتاده و قصور منم بی تاثیر نبوده توی روند انجامشون!
- به تو اصلا مربوط نبود. اختیارات تو رو من تعیین کرده بودم. بهش فکر نکن. فقط همون کاری که گفتم انجام بده.
شجاعی چشمانش را ریز کرد و همان طور که سرش را برای تایید خواسته ی من تکان می داد گفت:
- مطمئنی می خوای کل شرکت رو بفروشی؟
- آره ...
- می دونم واسه خاطر دخترت داری این کارو می کنی ... اما ...
اسم شایلین، ضربان قلبم را تند تر می کرد، روی تخت آهسته نشستم و بازدمم را بیرون فرستادم:
- بگذر از این حرفا ... یه بار گفتم و حالا هم اختیارات داری برای انجام خواسته ام.. طبق همون ...
ضربه ای به در اتاق خورد و هر دو برگشتیم . طاها مثل همیشه خجالت زده، وارد اتاق شد. شجاعی را که دید، کمی جا خورد:
- سلام! خوب هستید آقا؟ مزاحم شدم برم ...

@romangram_com