#شاهین_پارت_231

دل ارا هم به گوشه ای مثل من خیره بود. کمی در سکوت گذشت تا با شنیدن صدای پرستاری از راهرو، یادم افتاد زیاد وقت نداریم! کمی گردنم را چرخاندم و صدایش کردم:
- دل آرا؟!
سر بالا گرفت تا ادامه بدهم:
- شایلین فقط دنبال پول بود؟ یعنی ... فقط پول می خواست؟
سوال مهمی که از اولین لحظات بعد از به هوش آمدنم، در مغزم می چرخید همین بود! حتی پلک نمی زدم تا به خوبی واکنش های دل آرا را ببینم
- خب ... آره ... یعنی از اولشم همین رو بهم گفته بود. مادرش دیگه بهش پول نمی داد اونم نمی تونست کاری کنه. شایلین فکر می کنه تمام مشکلاتش با پول حل می شه.
- شرکت رو می خواست؟
دل ارا سر تکان داد و من آه عمیقی کشیدم. حرف دیگری نبود. جز این که بدانم چه بلایی سرم آمده که به بیمارستان رسیده ام!
- تو می دونی من چه طور بیمارستان رسیدم؟ من چیزی یادم نیست. فقط .. شایلین که رفت من از شرکت بیرون زدم ...
دل ارا بازدمش را بیرون فرستاد تا سکوت کنم. چشم از من گرفت و خیره به بند کیفش گفت:
- از دیشبش ... دائم به من زنگ می زد که من تو رو دیدم یا نه ... هی ... فکر می کرد من دارم دورش می زنم... بعد صبح دیگه خیلی عصبانی بود. زنگ زد و هر چی از دهنش در می اومد بهم گفت ... گفت خسته شده و نمی خواد دیگه ادامه بده و ... من بهت زنگ زدم اما تو جواب ندادی ... همون موقع هم گفتم بیام باهات حرف بزنم ... نشد ... بعدشم که انگار شایلین اومده شرکت ...
به من دوباره نگاه کرد و گفت:
- اینو از کارمندای شرکتت شنیدم. بعدشم تو از شرکت اومدی بیرون ... من نمی دونم چه شده بود بعدش، اما من وقتی زنگ زدم به موبایلت، یه مردی جواب داد و گفت، تو زدی به ماشینش اما حالت خوب نیست ... اورژانس اومده بود و ...
برای انتهای جمله اش، تنها سر تکان داد و من خودم تا انتهای ماجرا را خواندم. گرچه دیگر مهم نبود. چیزی میان حرف های دل آرا بود که هم احساسم و هم منطقم ، پر رنگش کرده بود!
- چرا می خواستی زنگ بزنی ؟
ابروهایش در هم فرو رفت:
- چی؟
- می گم چرا می خواستی بهم زنگ بزنی؟ تو اگر می خواستی ... یعنی باید دنبال شایلین می رفتی... نقشه تون داشت خوب پیش می رفت... البته به جز این که شرکت من تاحدودی ورشکست شده! اما ... چرا ....
سرش را اهسته به زیر انداخت. تنها صدای نفس های هر دویمان بود که در اتاق می گشت. چند ثانیه ی بعد، از روی صندلی بلند شد. لحظه ای کنارم درنگ کرد و کوتاه به صورتم نگاهی انداخت. بعد با قدم های بلند تا جلوی در رفت. دستش روی دستگیره بود که صدایش کردم. مکث کرد . بعد با تردید برگشت و خیره به چشمانم گفت:
- خوشحال شدم باهات آشنا شدم... من ... چیز زیادی ازت نگرفتم.. همون دو تومن رو هم بهت می دم... ببخش منو ...
- دل آرا ...
تنها همین اسم از دهانم خارج شد، صدای بسته شدن محکم در، خبر از رفتنش داشت و صدا کردنش هم بی تاثیر بود. حالا صدای نفس زدن هایم هم تنها شده بود. تنهای تنها ... نفس عمیقی کشیدم تا عطر شیرینش را در ریه هایم ثبت کنم. تازه یک دقیقه از رفتنش می گذشت و شاید از بیمارستان هم خارج نشده بود ، اما ... دلم بی قراری می کرد. گویی فرسنگ ها فاصله میانمان است و هزاران سال ، از ملاقاتمان می گذرد. بغض کرده و غمگین، چشم به آسمان تیره ی شب دوختم. آسمانی که شبیه چشمان دل آرا، پر از راز و زیبا بود ...

@romangram_com