#شاهین_پارت_230
- چه باحال! من گول خوردم پس ! بعدش هم طبق نقشه حتما تو باید ازم پول می گرفتی و شایلین هم ناجی من می شد از دست تو و من شرکت رو به نامش می زدم؟
انگار حدس پایان ماجرا برای دل آرا غیر منتظره بود! بهت زده سرش را تکان داد:
- آره ... تقریبا همین!
کمی خودم را بلند کردم و جلوتر کشیدم . این طور بهتر می توانستم چشمانش را ببینم :
- پس جریان شب تولدش هم دروغ بود؟ شما با هم فیلم بازی کردین؟
سر افتاده ی دل آرا را با دست بالا کشیدم و ادامه دادم:
- خیلی بچگونه بود! من هیچ وقت باور نکردم. شبیه این فیلم های مسخره ی بالیوودی شده بود!
بلند تر خندیدم و او هم با شرم و تعجب، لبخند زد. انگشت شستم گونه اش را نوازش می داد، کنار لبش که رسید، زمزمه کردم:
- کاش ... از روز اول راستشو بهم گفته بود...
لحنم برعکس خنده ای که روی صورتم نقش خورده بود، غمگین به نظر می رسید. دل آرا سرش را پایین برد اما زور انگشتان من بیشتر بود تا باز صورتش را ببینم :
- برام سواله چه طور پس صبر نکرد؟ نقشه اش داشت می گرفت که! راستی الان کجاست؟
بازدم عمیق دل آرا، پوست دستم را نوازش کرد.
- نمی دونم والا ... فکر کنم اما خونه ست! می دونه شما این جایی ، یعنی من بهش گفتم...
- چرا صبر نکرد ؟
- فکر می کرد من باهات ریختم رو هم! خیلی شکاکه! با این که خودش می گفت باهات باشم، اما بازم هی عصبانی می شد از دستم و می گفت زودتر پول بگیرم ازت ...
- تو هم می گرفتی؟
دل ارا این بار با سرعت سرش را بالا گرفت:
- به خدا همه رو به شایلین دادم. از خودش بپرس ... اصلا حساب بانکیم هست. همون روز اول این جا حساب باز کرد و من هر چی می گرفتم به حسابش می ریختم. کلا دو میلیون بهم داد. همین ...
حقیقت تلخ بود و قلبم فشرده می شد. به تختم تکیه زدم و خیره به دیوار رو به رو گفتم:
- تقصیری نداره ... مقصر اصلی منم ...
- اما ...
- روزای سختی رو گذرونده... نمی خوام بگم کارش درست بود منتها ... شاید اگر منم بودم، همین طور رفتار می کردم ...
@romangram_com