#شاهین_پارت_229

دل آرا با نفس عمیقی، کمی سرش را بالا گرفت:
- خب ... خاله ی من ... دوست مادر شایلین بود... بعد ... همین جور با شایلین دوست شدم. یعنی ... من خیلی دوست داشتم برم خارج از ایران زندگی کنم. می خواستم یه مدل بشم. همه بهم می گفتن تو می تونی ... وقتی به شایلین گفتم، اونم گفت که می تونم اگر برم از ایران .... همین طور باهم دوست شدیم تا این که بهم پیشنهاد داد، برای یه کاری کمکش کنم تا اونم به من کمک کنه و منو با خودش ببره ...
- گول زدن من؟
چشمان دل آرا به زمین رسید و سرش را آهسته تکان داد:
- نمی خوام پشت سر شایلین حرف بزنم. من ... چند بار بهت گفتم که شایلین خیلی تنها و افسرده ست. با مادرش نمی ساخت و هی دعوا داشتن. از طرفی ... اون دوست پسرشم ولش کرد و ...
با آه من، دل ارا سکوت کرد. همان لحظه هم در باز شد و پرستاری که برای اولین بار می دیدمش، وارد اتاق شد، با دیدن دل آرا نگاه تلخی به من کرد:
- الان وقت ملاقات نیست. کی شما رو راه داده تو بخش!؟
دل آرا خیلی سریع بلند شد . نگاه ترسیده اش را که دیدم، لبخندی به پرستار زدم:
- یه چند دقیقه هستن، بعد خیلی زود می ره ... نگران نباشین!
بی آن که تغییری روی گره ی ابروهایش بدهد، سرنگ پری را داخل سِرم بالای سَرم زد:
- آقا شما سکته ی قلبی کردی! تازه هم از سی سی یو منتقلت کردن! اینا رو می دونی؟
- بله! گفتم که خوبم. این خانوم خودش بزرگترین منبع آرامشه برای من!
دل آرا با تعجب نگاهم کرد و پرستار چشم غره ای به هر دویمان رفت:
- معلومه از صورتش! به هر حال اگر طول بکشه من نگهبان رو خبر می کنم!
در را نیمه رها کرد و از اتاق خارج شد. به دل آرا اشاره کردم در را ببیند و گفتم:
- خب ... پس شایلین ازت خواست که منو گول بزنی؟ برای چی نمی فهمم؟
دل آرا این بار روی صندلی کنار تخت نشست تا خوب تر ببینمش :
- نمی دونم... می گفت مامانش گفته نقطه ضعف توست!
- نقطه ضعف؟
دل ارا با شرم سرش را تکان داد:
- اوهوم ... گول دخترا رو زود می خوری!
با خنده گفتم:

@romangram_com