#شاهین_پارت_228

لبخند زدم و به جعبه ی دستمال کاغذی اشاره کردم:
- بردار صورتتو پاک کن!
آرام تر از قبل، کاری که گفتم بودم را انجام داد. دستش را کشیدم تا کنارم روی تخت بنشیند. نگاهش به سرامیک های کف اتاق چسبیده بود و سرش را با تاسف تکان داد.
- چیزی تقصیر تو نیست دل آرا ...
انگار منتظر همین جمله بود، یک باره برگشت و با ابروهای در هم رفته، گفت:
- چرا بود! من ... خیلی ... خریت کردم. نمی خوام بگم گول خوردم. خودم خواستم... یعنی ...
دستم را جلویش گرفتم تا صبر کند. ذهنم بهم ریخته نبود، اما جای خالی هایی، اجازه نمی داد به راحتی، تمرکز کنم.
- واستا دل آرا ... می شه راستشو بگی؟ کی هستی و چرا به من نزدیک شدی؟
سرش را دوباره پایین انداخت و من بعد از نفس عمیقی گفتم:
- یادم نیست چه طور به این جا رسیدم. آخرین چیزی که تو ذهنمه، شایلین و حرفاشه! یه سری جاهای خالی دارم که اذیتم می کنن. تو هر چی می دونی لطفا بهم بگو ...
- نمی شه !
- چرا ؟
سرش باز کمی چرخید:
- استرس و ناراحتی برات خوب نیست!
- اشکال نداره. حالم خوبه الان. در ضمن می دونم نباید حرص بخورم... توی این شرایط همین که زنده ام به نظرم برای خودم کافیه ! دیگه باقیش مهم نیست! در ضمن ... حرفای شایلین این قدر خوب تو گوشمه که فکر نکنم بدتر از اون رو بخوام الان بشنوم . پس بی خیال باهام حرف بزن که این جور آروم ترم میشم...
چند لحظه ای در سکوت گذشت . دل آرا بی آن که چشم از من بگیرد، گفت:
- تو ... تو واقعا به من اعتماد داری؟ با این که شایلین باهات حرف زده؟
با لبخند کم رنگی ، سرم را بالا و پایین کردم. دل آرا ادامه داد:
- حرفامو باور میکنی؟
- آره! اگر به من نگاه کنی و حرف بزنی، مطمئن می شم که راستشو می گی! در ضمن ... قبلا بهت گفته بودم که اگر صداقت داری بیا دنبالم ... اگر احساست درگیر نشده، دیگه نمی خوام ببینمت! فکر می کنم جوابمو با این جا اومدنت بهم دادی!
باز سر دل آرا پایین افتاد . چیزی نگفت تا خودم بگویم:
- خب؟ من منتظرم! تو چه طور رسیدی به شایلین؟ اصلا شایلین واقعا دنبال چیه؟ همین پول؟

@romangram_com