#شاهین_پارت_227

- بله واقعا خداروشکر... بفرمایید برای شما گرفتم!
نگاهم میان صورت هایشان گشت. از لطفشان تشکر کردم و امید، باز هم مهمان خانه ی دلم شد. چه خوب که همین دوستان را داشتم. گرچه تازه اول ماجرا بود. دوستانم یکی پس از دیگری به ملاقاتم آمدند. از میانشان، دیدن آرمین که رضا هم همراهی اش می کرد، خوشحالی ام را چندین برابر کرد. به حدی غرق در محبتشان شدم که دیگر اصلا مهم نبود دلیل این حالم چه بود! با تذکر پرستار و تاکیدش برای آرامش و استراحتم، کم کم دورم خلوت شد. زمانی که رحیم می رفت، سرش را کنار گوشم آورد و زمزمه کرد:
- اقا، خداروشکر که خوبی. به خدا هیچی مثل همین سلامتی ارزش نداره. پول و مال، به دست می یاد... قدر روزای دیگه تو بدون. حیفه به خدا عمرت داره می گذره و ....
دستش را روی شانه ام گذاشت و با محبت کمی فشرد. لبخند زنان ، دست روی دستش گذاشتم و گفتم:
- ممنونم اومدی آقا رحیم...
طاها مثل هر بار سعی کرد امید بیشتری به جانم ببخشد و خیالم را از بابت شرکت راحت کند. گرچه می دانستم به همین سادگی نیست... بالاخره، اتاق باز هم خالی شد. نگاهم به سبدهای گل و جعبه های شیرینی روی میز و زمین افتاد. نگرانی را حس می کردم اما ته دلم قرص بود! این که تنها نبودم و باز هم فرصتی برای ادامه ی زندگی دارم! همان نقطه ی مهم و بزرگی که زیاد درگیرش نبودم...
چشمم به پنجره رسید. آسمان رو به تاریکی می رفت و خورشید دیگر در آسمان پیدا نبود. هواپیمایی دقیقا در همان خط ِ روشنایی کم رنگ، به نظر بسیار آهسته حرکت می کرد اما مطمئنا سرعتش بالای سیصد کیلو متر بود! خنده ام گرفت... زندگی دقیقا شبیه همین پرواز هواپیما بود. به نظر آهسته اما با سرعت بالایی می گذشت و ما چه قدر بیهوده برای این بودن ِ کوتاه، حرص می زدیم!
در فکر بودم که ضربه ای به در اتاق خورد. سرم که برگشت، دستگیره هم پایین رفت و صورت دل آرا با ترس و خجالت، از لای در پیدا شد. سرش را سریع پایین انداخت و کشیده شدن لب های من را ندید:
- خوش اومدی! گرچه ساعت ملاقات تموم شده!
آهسته سرش بالا آمد. در را بست و سبد کوچک گلی را با دستان لرزانش روی میز جلوی من گذاشت:
- سلام ... خوش... خوشحالم که بهتری...
نفس عمیقی کشیدم و کمی سرم را روی شانه خم کردم. حالا می توانستم کمی از صورتش را ببینم :
- ممنونم. تو خوبی؟
- مرسی ...
دوست داشتم صورتش را بهتر ببینم. دستم را جلو بردم تا دستش را بگیرم:
- میشه سرتو بالا بگیری؟
برخورد انگشتانمان، او را هیجان زده کرد. کمی سرش بالا رفت و حالا به راحتی توانستم چشمان پر از اشکش را ببینم . اخم کرده پرسیدم:
- برای چی گریه می کنی؟
چند لحظه نگاهم کرد. نگاهی که پر از حرف بود. دوباره کمی سرش را پایین انداخت و با فشار مضاعفی که به دستش دادم، یک باره خودش را تا سینه ام کشید و سرش را روی شانه و بازویم گذاشت. صدای گریه اش کمی بلند شده بود و خیسی اشک ها را حس می کردم. دستم را آهسته پشتش گذاشتم و نوازش وار گفتم:
- آروم باش دل آرا... چرا گریه می کنی؟ اگر برای حال ِ منه که می بینی خوبم ...
سرش را بالا برد و همان طور که سیاهی زیر چشمانش را پاک می کرد، لب زد:
- همش... تقصیر منه ... خوشحالم ... خوبی...

@romangram_com