#شاهین_پارت_226
- بله؟
تن صدایش را به خوبی می شناختم، اما انگار خودش نبود! اخم کرده، به صدای آرام نفس هایش گوش سپرده بودم که گفت:
- الو؟ بله؟
احساس کردم الان است که قطع کند، پس سریع گفتم:
- دل ارا ...
نه من که، صدای نفس های او هم قطع شد. قلبم ریتم منظمی را در پیش گرفته بود و احساس می کردم، یک حال ِ خوش را هم با خونم همراه کرده است! درست شبیه اسانسی که مادرم به کیک می زد تا بوی خوبش خانه را پر کند. نفسم را تا جای ممکن به نرمی بیرون فرستادم . باید حرف می زدم:
- خوبی؟
سوال یک کلمه ای و شاید صادقانه ی من، نفس عمیق دل ارا را هم بیرون فرستاد:
- شما خوبی؟ خوشحالم که اوردنت بخش ...
- ممنون... کجایی؟
ذهنم مرا برده بود به همان دو سه باری که از او پرسیدم و کمی بعدش، هم دیگر را دیده بودیم! جواب که نداد، زمزمه کردم:
- نخواستی منو ببینی؟
صدای ضعیفی آمد. انگار دهان باز کرد که چیزی بگوید و منصرف شد. برای ترغیبش به حرف زدن، گفتم:
- من دوست داشتم ببینمت!
- بهتره ... بهتره که نبینیم ...
- کجایی دل آرا؟
صدای رفت و آمد ماشین ها را شنیده بودم. حسم می گفت نزدیک است و قلبم مطمئن بود، خواهد آمد!
- منتظرتم ...
حرف بی فایده بود. قلبش اگر می خواست می آمد. گوشی را گذاشتم و با خیال راحت تری دراز کشیدم. پلک هایم که روی هم افتاد، خیلی سریع به خواب رفتم تا زمانی که با سر و صدای آهسته ای، چشمانم را باز کردم و نگاهم به صورت های آشنا افتاد. طاها با همان لبخند دقیقا بالای سرم بود. نگاهم را که دید، سرش را پایین تر آورد:
- خوب هستین آقای آزادی؟ خیلی خوشحالم خطر رفع شد و بخش اوردنتون.
- خداروشکر...
صدای رحیم، سرم را برگرداند. خانم فراهانی کنارش ایستاده بود با خنده و هیجان، سبد گل دستش را به سمتم گرفت:
@romangram_com