#شاهین_پارت_225
- یه خانوم اورد.
تپش ناگهانی قلبم را حس کردم. دستم بالا رفت و شاخه های گل، میان انگشتانم نشست.
- اگر خواستی بلند شی، حتما کسی رو صدا کن.
می خواست بیرون برود که صدایش کردم:
- خانوم؟!
میان چهارچوب برگشت:
- بله؟
- ببخشید... من ... یعنی ... این خانوم که اینا رو داد، کجا رفت؟
- نمی دونم ... تنها گل رو داد و حال شما رو پرسید. گویا اول سی سی یو رفته بود...
نگاهش کردم. دنبال کسی می گشتم که گل ها را برایم آورده و قلبم آرامش نداشت. پرستار نفس آسوده ای کشید وگفت:
- هیجان برای شما خوب نیست. تازه به وضعیت نرمال رسیدی. اگر بخوای دوباره استرس داشته باشی، برات اوضاع سخت می شه. شرایط بدی رو گذروندی و باید آرامش داشته باشی. اینو من به اون خانوم هم گفتم. حداقل یکی دو روزی بهتره تو آرامش باشی.
منتظر حرفی نشد و در را نیمه بست و رفت. چشمم به گل های درشت سفید رنگ افتاد. تنها بند کنفی دور ساقه هایش پیچیده شده بود. با آهی گل را روی شکمم گذاشتم و دوباره به پنجره نگاه کردم. دوست داشتم بخوابم تا آرامش بگیرم. کاری که در این مدت، به خوبی انجامش داده بودم!
این بار با سر و صدای رسیدن پزشک بخش، بیدار شدم. پرستار گل را از روی شکمم برداشته و روی میز کنارم گذاشته بود. پرستار دیگری با اخمی که میان ابروهایش نشسته بود، تاکید کرد، نباید گل طبیعی کنارم باشد و بهتر است از همراهم بخواهم، گل را با خودش ببرد! بیخیال ِ جواب آماده ی مغزم شدم و تنها با سکوت نگاهشان کردم. جواب سوالات دکتر را با تکان سر دادم تا خیلی زود تنهایم بگذارند. آفتاب از پنجره خودش را تا تخت من رسانده بود. هنوز تخت کناری ام خالی بود. بلند شدم که بنشینم اما سیم هایی که هنوز به بدنم وصل بود و سرمم، نگذاشت زیاد تکان بخورم. به اجبار، کمی خودم را بالا کشیدم و نگاهم چسبید به گل های رز! بازی مسخره ای را ذهن و قلبم شروع کرده بود! ذهنم با تمسخر، هر اسم زنی که می شناخت را تکرار می کرد و قلبم با هر تپش، تنها یک اسم را زمزمه می کرد. سعی کردم بی توجه باشم اما قلبم با همه ی بیماری، همچنان امپراطور بزرگی به حساب می آمد! به حدی که نتوانم تحمل کنم و دل به دریا زدم!
زنگ را که به صدا در آوردم، همان پرستار صبح، سریع به اتاقم آمد. مرا به نیم خیز روی تخت دید، نگران گفت:
- حالت خوبه آقای آزادی؟ می خواستی بیای پایین؟
نفسم را به آرامش بیرون فرستادم و سعی کردم با لبخند خیالش را راحت کنم:
- خوبم! من ... می تونم تلفن کنم؟
پرستار، گوشی کنارم را نزدیک تر کشید:
- بله، از این جا... می خوای من شماره رو بگیرم؟
گیج به صورت منتظرش خیره بودم و در ذهنم دنبال عدد ها می گشتم! اول به نظر سخت آمد، اما حافظه ی خوبم، یاری ام کرد تا با اعتماد به نفس، شماره ی موبایل دل آرا را به پرستار دیکته کنم! پرستار اول تنها نگاه کرد، بعد برای دوم که با اطمینان شماره ها را گفتم، قانع شد. گوشی را به دستم داد و به سمت در رفت:
- استرس ممنوعه آقای آزادی!
چشم را کامل نگفته بودم که صدای دل آرا در گوشم پر شد.
@romangram_com