#شاهین_پارت_224
- دیگه خسته شدم! می فهمی؟ اصلا دیگه حوصله ی هیچ کدومتون رو ندارم. حتی نمی خوام فیلم بازی کنم... گوشاتو خوب باز کن، باشه؟!
انگشتش جلوی صورتم بالا و پایین می رفت و من هر لحظه مطمئن می شدم، این دختر، شایلین من نیست!
- اینا همه حق منه! می فهمی؟ ارث منه! همش باید به من برسه. حق نداری یه قرونشم به کسی بدی، فهمیدی؟
بی اراده، اسم شایلین را زمزمه کردم و او بی رحم تر ادامه داد:
- شنیدی؟ این همه سال عذابم دادی، حق منو دادی این زنهای اشغال خوردن. اونایی که لنگه ی اون دختره ی احمق و هرزه ان! پولای منو ! من دیگه اجازه نمی دم یه قرونم واسه ی اون کثافت خرج کنی!
کم کم گوش هایم کر شد. شبیه چشمانی که دیگر شایلین را نمی دید. ضربان قلبم، تنها صدای مطلق اطرافم بود. ضربانی که آهسته و نا منظم، خون سردی را به رگ هایم می رساند. ذهنم قدرت فکر کردن نداشت. شایلین حرف می زد. حتی مطمئنم داد هم کشید! مخصوصا آن لحظه ای که شانه ام را محکم تکان می داد تا من، تسلیم وار سر تکان دهم. مغزم هیچ واکنشی نداشت و با صدای بسته شدن محکم در، چشمانم روی هم افتاد.
حالا میان سیاهی ِ پشت پلک هایم، تصویرهای محوی، جان می گرفتند. نوزاد کوچکی که قرار بود من پدرش شوم و ... شایلین بزرگ می شد و قلب من آرام تر می تپید. ضربه ای که به در خورد؛ چشمانم را باز کرد. می دانستم خانم فراهانی ست و چیزهایی می گوید اما همچنان قدرت هیچ واکنشی نداشتم. تنها کاری که می توانستم انجام بدهم، فرار از موقعیتم بود! دیگر فضای این اتاق، برایم اکسیژنی نداشت تا نفس بکشم. از دسته ی مبل گرفتم و ایستادم. خانم فراهانی همچنان چیزهایی می گفت و من بی اعتنا، پشت میزم رفتم. متوجه شدم صفحه ی گوشی موبایلم روشن است و تماس های از دست رفته ام را هم تشخیص دادم . ولی تنها قفل کوچک کنار گوشی را فشار دادم تا صفحه خاموش شود، بعد داخل جیب شلوارم انداختم و سوییچ را از روی میزم برداشتم. از کنار میز که رد شدم، خانم فراهانی با لب های بسته و چشمانی نگران ،خیره ام بود. دلم می خواست، لبخندی بزنم تا متوجه شود خوبم، اما هیچ کاری تحت اختیار من نبود. بی حرف نه تنها از اتاقم و خانم فراهانی، بلکه از شرکت و طاها و رحیم هم گذشتم!
ماشین را از پارکینگ در اوردم، متوجه تاری چشمانم شدم، اما مصرانه ، قصد فرار داشتم. کجایش مهم نبود. فقط خیابان ها را بالا و پایین می کردم و همین طور، در ذهنم تصاویر مبهم ، جان می گرفتند. ضربان قلبم را گاهی حس نمی کردم و گاهی سینه ام می سوخت. حالت تهوع و شل شدن عضلاتم، قانعم کرد، ماشین را کنار بکشم. ماشین ها، شبیه غول های آهنی، کجی شدند و همه چیز یک باره ، سیاه و سپید شد. آخرین تصویری که برایم از خیابانی نا آشنا، در ذهنم جا گذاشت و البته، شایلین، دختر کوچکم که با فریاد صدایم می کرد ....
**
فصل پنجم:
شاید خواب بود، شاید هم نه، منتها بیدار نبودم... تا این که سیاهی یک دست، به روشنایی گره خورد. احساس گنگی داشتم. انگار کسی معلق نگهم داشته است. یا شاید، پایم را به طنابی وصل کرده و تابم می دادند. کم کم به جای سیاهی، اطرافم خاکستری شد. سکوت را صدایی شبیه یک سوت منقطع، شکست. هیچ حسی نداشتم. نه خوشی نه غم... کم کم سرما هم به حس هایم اضافه شد. همه چیز برای من ثانیه ای بیشتر طول نکشید . هوشیار می شدم و بالاخره، مغزم فرمان باز شدن چشمانم را صادر کرد. چشم هایم کمی گشتند و زیاد سخت نبود، متوجه شوم کجا هستم!
تنها تصویری که ته ذهنم می چرخید، درد سینه ام بود. نمی دانم چه قدر طول کشید. گوش هایم می شنید، چشم هایم می دید و حتی شاید، حرفی هم زدم، منتها، نه درست به یاد دارم و نه اهمیتی می دادم! از خلایی که حس آرامش کاذب به من می داد، رضایت داشتم و ترجیح می دادم باز هم، کنارش بمانم!
اتاقم هیچ پنجره ای نداشت که حتی زمان را بتوانم بفهمم. تا این که اتاقم را عوض کردند. زمانی که دستگاه ها را جدا کردند و خواستند روی تخت دیگری دراز بکشم، احساس نا امنی به سراغم آمد. دوست نداشتم از جای دنجم بیرون بروم. عادت کرده بودم، به لبخند پرستار هایی که دائم عوض می شدند! دکتر مسنی که همیشه همراهش پزشک زن جوانی هم بود و تنها نگاهم می کرد و گاهی سر تکان می داد! به بیب بیب مدام بالای سرم و پیام " تو زنده ای" اش!
دوست نداشتم اما اعتراضی هم نکردم. تخت حرکت می کرد و من خیره به سقف و لامپ های بزرگ سفید رنگ بودم. وارد اسانسور شدیم و بعد هیاهوی ِ بخشی که قرار بود، ساکن اتاق پنجمش من باشم. همه مشغول فعالیتشان شدند و من چشمم به پنجره ی کوچک روی دیوار بود. از تیرگی آسمان مشخص بود خورشید رو به زوال است. کم کم شب رسید و من همچنان خیره به آسمان بودم. زمان مرا به سفر برده بود. خاطراتی از روزهای کودکی ام، زنده شد و کم کم درگیر لحظات گذشته شدم. سفری که تا صبح ادامه داشت، حتی در خواب...
صبح با صدا زدن پرستار بیدار شدم. تکرار کارهایی که من هم از حفظ بودم! پرستار با تاکید این که برای از تخت پایین رفتن، صدایش کنم، تنهایم گذاشت. کمی خودم را بالاتر کشیدم . این طور اشراف بیشتری به اتاقم داشتم. تخت کناری ام خالی بود. تختی که کنار پنجره قرار داشت. همان تختی که تا صبح ، مرا مهمان آسمان و گذشته ام، کرده بود. رسیده بودم به ماجرای دو ماه پیش! البته حالا پرده های زمختی کنار رفته بودند و من به خوبی آینه، می دیدم! قلبم تیر کشید. انگار تازه متوجه شرایطم شده بودم. دنبال چرای رسیدنم به بیمارستان می گشتم.
در همین فکرها بودم که در اتاقم باز شد و صورت پرستار جوانی، با لبخند جلوی چشمانم نشست:
- صبح بخیر اقای آزادی، بهتر هستی؟
چشم از صورتش گرفتم و به دو شاخه ی رز سفید دستش دوختم. پرستار که رد نگاهم را گرفت، گل را تا صورتم جلو آورد:
- بفرمایید، این برای شماست!
نگاه سوالی ام بالا آمد و با لبخند کشیده شده اش، جواب داد:
@romangram_com