#شاهین_پارت_247

سرش را با غم پایین تر انداخت. لحظه ای در فکر بودم که یک باره ، نگاهم به قطره ای که روی دستش چیکید افتاد. سرم را خم کردم و با دیدن، قطره ی اشک دیگری، لبخند زنان، هر دو دستش را میان دستانم گرفتم:
- به قول قدیمی ها، ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست...
سرش کمی بالا آمد، ولی هنوز نگاهش پر از شک و غم بود!
- من ... قبلا بهت گفتم و فکر می کنم تو هم جوابمو دادی! حالا که قصه ی زندگی تو شنیدم و فهمیدم بزرگ تر از اونی که وانمود می کردی هم هستی! بیشتر مشتاق شدم ...
رنگ حیرت را میان مردمک های لرزانش دیدم. لبهایم بیشتر کشیده شد و با اعتماد، ادامه دادم:
- من هنوز سر حرفم هستم! حالا با این شرایط تازه ای که خودت هم می دونی... من دیگه پولدار نیستم... ماشینم رو هم باید بفروشم و یه مدل پایین تر بخرم . چون ده تومنی هنوز بدهکاری دارم! خونه امم اجاره ایه و احتمالا پس می دم و بازم یه جای ارزون تر می گیرم. جایی که بتونم با درآمدی که از مغازه ام دارم، اجاره شو پرداخت کنم.
قصد داشت سرش را پایین بیندازد و من زودتر از چانه اش گرفتم:
- منو نگاه کن.
نگاهش اشاره به ادمایی کرد که در رفت و آمد بودند و من بی توجه شانه ای بالا انداختم:
- برام نگاه کسی مهم نیست! وقتی نگاه تو به منه! من ... دوستت دارم. همون دل آرایی که می خندید... با خوشی از این مغازه می رفت، اون مغازه و از حرف زدن خسته نمی شد! دل ارایی که دروغاش رو می شد از نگاهش بخونم! اما این قدر قشنگ بود که به روش نیارم!
سرش را باز قصد داشت پایین بیندازد که فشار انگشتانم اجازه نداد:
- این بار بی هیچ دروغی ، از اول شروع کنیم... من ... دنبال یکی می گردم که آرامش رو باهاش تجربه کنم. می دونم همچین آدم ایده آلی برای تو نیستم. ازت هنوزم خیلی بزرگترم ... نه پول دارم دیگه و نه اخلاق خیلی خوب! ولی ... قول می دم، تلاش کنم و از نظر مالی تا جایی که می شه، نذارم کمبودی حس کنی... سرم گرم محبتت باشه و دلم پیش دلت!
قطره های اشک ، روی گونه اش مسابقه گذاشته بودند! ریمل، مژه هایش را بهم چسبانده و زیر چشمانش سیاه شده بود. لبخندم به خنده تبدیل شد و سرم را نزدیک گوشش بردم:
- بذار، روزای بعد رو ...خودمون ، کمبودای خودمون رو پر کنیم! اون جور هیچ وقت، هیچ کس دیگه نمی تونه، به خاطر این کمبودا، ازمون سو استفاده کنه...
سرش را پایین انداخت و من هم دستم را عقب بردم. دستی که هنوز میان دستم بود را فشردم و از جا بلندش کردم:
- بیا بریم باقی گریه ها تو ، توی ماشین انجام بده!
با تعجب نگاهم کرد و من خندیدم. هم پایش قدم برداشتم و بی توجه به نگاه آدم ها و قضاوت هایی که در ذهنشان می ساختند، به آینده فکر می کردم. پوست گرم شده ی دست ِ دل آرا را نوازش می کردم و هر لحظه ، ضربان قلبم ، منظم تر می شد. حالا دیگر منطقم دنبال چرایی نمی گشت. دستانش را روی سینه جمع کرده بود و بی هیچ اخمی، به احساسم نگاه می کرد که با لبخندی روی لب، در فکر اسم بچه های آینده ام بود!

پایان

@romangram_com