#شاهین_پارت_222
نگاه خانم فراهانی به زحمت از شایلین کنده شد و با حیرت خاصی به من دوخت! بعد بی حرف باز مردمک هایش چرخید و به نیم رخ عصبی و بد اخلاق دخترم، خیره ماند. حرکتی که نکرد، از صندلی بلند شدم و گفتم:
- خانم فراهانی یه زنگ به اقای اکبری بزنید، بگو منتظر گزارشش هستم. زودتر بهم بده ...
چشمان گیج خانم فراهانی به من رسید. ابرویی بالا انداختم و هم زمان با نشستن رو به روی شایلین گفتم:
- خوش اومدی دخترم! چرا نگفتی داری می یای؟
گره ی ابروهای شایلین بیشتر در هم فرو رفت:
- مگه برات مهمه ؟
می خواستم جواب بدهم که صدای خانم فراهانی سر هر دویمان را به سمتش برگرداند:
- عه وای! ببخشید ... من نمی دونستم دختر شما هستن! ماشالله! چه خانومی! خوش اومدی! قهوه می خوری یا بگم برات آبمیوه بگیرن؟!
صورت خندان و چشمان پر از آرامش و تا حدودی ذوق زده ی خانم فراهانی، اخم های شایلین را، لحظه ای از هم باز کرد! اما خیلی زود، دلبری خانم فراهانی ، باعث عصبانیتش شد:
- بفرما بیرون خانوم، چه قدر حرف می زنی!
رو به من ادامه داد:
- منشی قحطی اومده؟
نمی دانستم بخندم و یا ناراحت این حاضر جوابی شایلین و یکه خوردن خانم فراهانی باشم! برای ختم شدن قائله، رو به خانم فراهانی گفتم:
- بفرمایید به کاراتون برسید، ما هیچی فعلا نمی خوریم!
خانم فراهانی با چشم غلیظی که به جای من به صورت شایلین گفت، از اتاق بیرون رفت. شایلین پوفی کشید و به مبل تکیه داد. با دیدن حالش، خنده کنان گفتم:
- چرا این قدر عصبانی هستی ...
- بابا خواهش می کنم خودتو به اون راه نزن! من حالم بهم می خوره کسی بخواد منو احمق فرض کنه!
لحنش، درد سینه ام را بیشتر کرد. لبخند به آنی از روی لبانم ماسید و زمزمه کردم:
- کی تو رو احمق فرض کرده؟
- کی؟ تو! فکر نکن نمی فهمم! داری با اون دختره ی بی چشم و رو چه نقشه ای می کشی ها؟ اون فکر کرده زرنگه و می خواد دو جا بخوره، ولی کور خونده، من نمی ذارم!
هیچ یک از حرف های شایلین را نفهمیدم. قلبم با هیجان بیشتری می تپید. کمی خودم را جلو کشیدم و پرسیدم:
- کی؟ من ...
@romangram_com