#شاهین_پارت_221
- همین درسته. من ... واقعا به شما افتخار می کنم. خوشحالم این طور فکر می کنید.
آه کشیدم. تعریف طاها، در آن لحظه اصلا خوشایندم نبود. دست در جیب شلوار، برگشتم سمت پنجره. هنوز کمی باز بود و باد مطبوعی به اتاق می آمد. صدای زنگ پیامک گوشی، سرم را به سمت میز برگرداند. اما نه حوصله ی نگاه کردن داشتم و نه می خواستم... باز آه کشیدم...
طاها دو قدمی جلوتر کنار میزم ایستاد و گفت:
- من مطمئنم می شه ... کمی سختی داره اما می شه دوباره شروع کرد. نباید عقب بشینید. این خودش اولین قدم برای موفقیته.
با سر حرف های طاها را تصدیق کردم.
- اوهوم! تلاش می کنم. پس اندازم هست. اولش سخته اما ... درست می شه کم کم.
رویم به پنجره بود اما می دانستم لبخند روی لب های طاها نقش خورده است. دوباره صدای پیام گوشی همراهم بلند شد تا من نچ کنان برگردم. حدسش سخت نبود! احتمالا دل آرا، داشت به دلبری اش می رسید! از خودم لجم گرفت... تمام این مدت سرگرم زن های اطرافم شده بودم و حالا این طور برایم مشکل ساخته می شد. همان طور که به سمت صندلی ام رفتم، به طاها گفتم:
- طاها فعلا باید تا هر کجا که می شه جلوی ضرر رو گرفت. محمد رضا رو بگو آمار دقیق اجناس انبار رو بده. غزنوی هم که در رفت، تو مسئول دفترشی. خانم فراهانی ام فعلا مثل قبل باشه. باید در مورد حساب و کتابا هم خودم یه بازبینی کلی کنم. دوست دارم شرکت با آرامش کار کنه. اما هیچ کس بی اجازه ی من، حتی آبم نمی خوره!
طاها سرش را بالا و پایین کرد:
- چشم آقا! نگران نباشید. همه چی حله...
نگاهم به اسم دل آرا بود و پنج پیامی که برایم فرستاده بود. طاها سکوت کرد تا سرم را بالا بگیرم. گوشی را داخل کشوی میزم انداختم و با دست به در اشاره کردم:
- برو پس ... یه کم آروم بگیرم، فکرم کار می کنه. باید با وکیلم هم حرف بزنم.
طاها برای جواب فقط لبخند زد و از اتاق خارج شد. دستم با خیال راحتی روی سینه ام نشست. حال خوبی نداشتم. منتها نمی خواستم اهمیتی بدهم. در این شرایط، نباید هیچ چیز، حتی مشکلات جسمی، باعث تعلل در کارهایم می شد. همه ی زندگی ام به مویی بند بود و من نمی خواستم با کوته فکری دیگری، این بند نازک هم به وسیله ی حامد، قیچی شود. باید شروع می کردم و می دانستم روزهای سختی در پیش است . نفس عمیقم را بریده بریده بیرون فرستادم تا شاید درد سینه ام هم کم تر شود. بعد لپ تاپم را جلو کشیدم و تمام فکرم را به کارم معطوف کردم.
گذر زمان را نفهمیدم. فقط باز صدای زنگ موبایل آمد و من بی اهمیت و با فکر این که حتما دل آراست، گذشتم... برای در رفتن خستگی ام، کمی بدنم را به سمت عقب بردم و خواستم نفسم را یک باره بیرون بدهم اما درد بدی که قفسه ی سینه ام را فشار داد، اجازه نداد به آسودگی نفس بکشم . با درد خم شدم و چشمانم را محکم بستم. همان لحظه، یک باره در اتاقم باز شد. سرم را بالا گرفتم و چشم در چشم شایلین ماندم! خانم فراهانی با اخم از دستش گرفته و رو به من گفت:
- اقا نمی دونم کی هستن! یهو اومد تو دفتر و ...
نگاه شایلین، پر از خشم خیره به من مانده بود. خانم فراهانی که تقلا می کرد او را عقب بکشد، عصبی ترش کرد تا خشمش را سر او خالی کند:
- ولم کن احمق!
نه فقط خانم فراهانی که من هم ، متعجب گفتم:
- شایلین؟
همین صدا زدن باعث شد، خانم فراهانی با همان صورت بهت زده، یک قدم عقب برود و دست شایلین را رها کند. شایلین به سمت نیم ست وسط اتاق آمد و من رو به خانم فراهانی گفتم:
- ببخشید خانوم! شما بفرمایید بیرون!
@romangram_com