#شاهین_پارت_220

- تو ... خودت کمکم کردی... تو ... خودت بلندم کردی ... تو ...
- ول کن این حرفا رو شاهین. آدمیزادی که بچه شو له می کنه تا خودش بالا بره ، دیگه چه انتظاری از من داری؟ تا کی می خوای تو خواب خرگوشیت بمونی؟ در ضمن ...
بازدمش را طولانی بیرون فرستاد و ادامه داد:
- خودت داری می گی من کردم، پس اینا حقمه.
پلک هایم گشوده شد. سرم را بالا تر گرفتم و گفتم:
- تو کمک کردی... این چند سال من خودم سگ دو...
- چرت و پرت نگو شاهین! گویا خودتم باورت شده آره؟ یگانه از اولشم بهم گفته بود دارم تو رو گنده می کنم. اما خوب وقتی فهمیدم و حالا دارم به راحتی از این همه زحمتم استفاده می کنم. تو برام کار کردی و حقتو بردی. باقیش برای منه!
بی اختیار پوزخند روی لبم نشست:
- داری چرت می گی حامد! من کجا گنده شدم؟ این که با دو تا شرکت آشنام کردی یا سرمایه ای که بهت دو برابرش رو برگردوندم رو بهم دادی ...
- واسه همین ننه من غریبم بازی هات نمی خواستم رو در رو بشم باهات! حالام از عمد خواستم بفهمی و مثل بچه ی آدم خودتو بکشی کنار. می دونی که هر کاری می کنم پست بزنم. گرچه با اون بار قاچاق، یه آشی برات پختم که چند سالی با خیال راحت بری آب خنکشم بخوری!
باز صدای خنده هایش بلند شد. دیگر نفس کشیدن هم سخت شده بود. به زحمت هوا را می کشیدم داخل ریه هایم و با همان مشقت، بیرون می فرستادم. حرف دیگری روی زبانم نمی گشت. نفس عمیقم، حوصله ی حامد را سر برد:
- پاشو رفیق! مگه نمی گی خودت کردی؟ بازم کن! تو که ظاهرا خوب بلدی! از اول، تاتی تاتی کن! اما این بار یادت باشه، دستتو بذاری روی زانو خودت و بلند شی. دختر بازی رو هم کنار بذار و به جاش، مثل آدم زندگی کن! نصیحتت کردما!
باز خندید و تمام قلب من، مچاله تر شد. شاید باز هم حرف هایی زد، اما دیگر به یاد نیاوردم تا با دو بوق کوتاه، تماس قطع شد. همه چیز شبیه کابوس تلخی بود. کابوسی که تمام زندگی ام را در خودش حل می کرد. باید تحمل می کردم. باید می گذراندم . مثل تلخی های قبل از این... سرم را روی میز چوبی گذاشتم و نفس هایم را آهسته تر به هوای اتاق پس فرستادم. باید دنبال راهی برای رهایی می گشتم. نمی خواستم کم بیاورم . نباید کوتاه می آمدم. به سختی سرم را بلند کردم و از صندلی کنده شدم. پنجره را که باز کردم. هوای خوب پاییزی، از التهابم کاست. دوباره امید به آینده، فکر ها را به مغزم فرا خواند. باید بلند می شدم. سخت بود اما نمی خواستم کم بیاورم. حق با حامد بود، بار قبل زمین خوردم و از ترس، منتظر شدم تا کسی دستم را بگیرد. کسی که حالا ادعایش را داشت! این بار نمی خواستم... همین حالا هم با سختی شرکت را سر پا نگه می داشتم. اما می توانستم!
طاها را با فریاد به اتاقم خواندم. دیدن شانه های افتاده و چشمان غمناکش عصبی ام کرد! یاد شاهینی افتادم که همین طور بعد از رفتن سهیلا مانده بود! سه قدم بلند برداشتم تا رو به روی او، کنار میز وسط اتاق بایستم. هر دو بازویش را گرفتم و تکان محکمی به بدنش دادم:
- قرار نیست کسی این طور باشه! من حالم از آدمای ضعیف بهم می خوره! اگر قراره این شکلی باشی، همین حالا برو بیرون از اتاقم و دیگه هیچ وقت نمی خوام ببینمت!
طاها گیج و سردرگم نگاهم می کرد. اما همین گیجی را به آن نگاه بدبختانه ترجیح می دادم!
- شنیدی؟ اگر دوست داری این مدلی باشی، برو بیرون...
صدای زنگ پیام گوشی ام، اخم هایم را در هم کشید. طاها سرش را پایین تر انداخت و زمزمه وار گفت:
- ببخشید آقای آزادی... به خدا ... یعنی ... من مقصر بودم. کاش زودتر بهتون می گفتم...
بازوهای فربه اش را رها کردم و به سمت پنجره رفتم:
- کاش رو کاشتن، هیچی در نیومد! بی خیال... یه اتفاقی افتاده... انگار با سرعت صد و بیست تا، پیچیدم تو جاده و خب ... نشد... افتادم ته دره! حالا که زنده ام، دیگه برام مهم نیست، چی رو از دست دادم و آیا راحت می شه از دره بیرون برم یا نه! می خوام تلاش کنم و امید دارم می تونم!
کنار پنجره برگشتم تا با تعجب، به صورت خندان و برق نگاه طاها برسم:

@romangram_com