#شاهین_پارت_219
- کی؟
برعکس من که با تمام بی حوصلگی لبخند داشتم، او جدی خیره ام بود. شانه ای بالا انداختم و مثل همیشه فرار را برای آخرین راه حل، انتخاب کردم:
- خیلی زود! من اصلا حوصله ی کار کردن ندارم. منتها باید قبلش، یه کم کارامو سر و سامون بدم. تو می تونی بهش بگی که من شرکت رو به نام تو می خوام کنم تا اونم دست از سر من برداره!
سوئیچ را برداشتم و برگشتم تا ببینمش. نگاهش خیره به من بود و بعد از ثانیه ای تحمل، بی حرف ، به اتاقش برگشت. کمی رفتارش برایم عجیب بود. اما حق می دادم. مطمئنا برایش آسان نبود، پدرش به این سادگی، به دام دختری مثل دل آرا بیفتد. اسم دل آرا، ذهنم را پر کرد تا به همان سرعت، قلبم از حسی لبریز شود. گرایش عجیبی داشتم. تعلقی که حس آرامش بود و نکته ای که هیجانم را بیشتر می کرد، نخواستن بدنم بود! هورمون هایم، برخلاف همیشه، صبور و ساکت بودند و این قلبم بود که دل ارا را می پرستید! تعلق خاطری که خیلی وقت بود، به کسی نداشتم.
تا به شرکت برسم، فکرم درگیر دل آرا بود تا متوجه مسیر نشوم و کمی از درگیری های شرکت دور شوم. اما با رفتن به پارکینگ و دیدن اسم شرکت که روی قاب طلایی رنگ کنار در واحد، برق می زد، قلبم تیر کشید. احساس بدی داشتم و زمانی رحیم با ناراحتی در را برایم گشود و مردی که با لباس شخصی همراه یک گروهبان، جلوی دفتر من ایستاده بود، متوجه شدم که موضوع بزرگتر از این حرف هاست! طاها با دیدنم سریع جلو آمد و در چند جمله ی کوتاه، متوجه ام کرد، به خاطر اجناس قاچاقم تشریف آوردند!
مشکل بزرگتری بود، پای آبرو و اعتبارم وسط می رسید و با این شرایط باید گریه می کردم! اما لبخند زدم! به ظاهر حرف هایشان را گوش دادم و سعی کردم صادق باشم. وکیلم را خواستم و او مجابشان کرد که باقی مراحل را او به جای من طی خواهد کرد تا مرد همان طور که ریشش را با انگشت شانه می کرد، خط و نشان محکمی برایم بکشد که بالاخره باز رو به روی هم قرار خواهیم گرفت و برود!
کم جرمی مرتکب نشده بودم! از مجازاتش بی خبر بودم ولی خب حتما چندین سال زندان را در پی خود داشت. با تصویری که از آینده میان ذهنم نقش خورد، دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم! دیدن چشمان غمگین طاها، حسرتم را بیشتر کرد. اگر طاها اصرار نمی کرد، به دیدن ماهان بروم، شاید هنوز هم درگیر بازی کثیف حامد بودم! نمی دانم چه طور به ذهنم خطور کرد تا گوشی ام را بردارم و شماره ی حامد را بگیرم.
صدای زنگ که در گوشم پیچید، یک باره تمام سینه ام خالی شد! ترس عمیقی داشتم. انگار نه انگار که دوست چندین ساله ام بوده! بیشتر حسم شبیه شنیدن صدای شیطان بود!
دست عرق کرده ام، به گوشی چسبیده بود و حتی توان قطع کردن را هم نداشتم! ذهنم دنبال شروع دوستی مان می گشت. سال هایی که کنارم بود و حمایتم کرد. دنبال همان چرای مهم ماجرا! و ناگهان به جای جواب، فکر احمقانه ای به جایش نشست! این که شاید ماهان دروغ گفته و با طاها دستش در یک کاسه است! همچنان گوشی زنگ می خورد و من به این فکر می کرد شاید، حامد هم مثل نازنین بی گناه است!
- سلام!
صدای حامد، شبیه تبر تیز شده ای بود که یک باره تنه ی تنومند درخت فکرم را قطع کرد. پرت شدم به اتاقم و با چشمان گشاده شده، خیره به دیوار ماندم ! فک هایم قدرت باز شدن نداشتند. نفهمیدم سکوت چه قدر طولانی شد که با صدای آه حامد، به خودم آمدم
- الو؟ هستی ؟
- سـ ... سلام! آره ... هستم.
صدایش نا آشنا تر از هر زمان دیگری بود. دور و سرد!
- نمی خواستم باهات صحبت کنم. حوصله ی حرف اضافه ندارم اصلا!
قلبم شبیه مشت گره کرده ی مرد معترضی بود که هر لحظه بیشتر ناخن هایش در گوشت کف دستش فرو می رفت. به زحمت بزاق دهانم را قورت دادم اما هیچ صدایی از گلویم خارج نشد...
- می دونم که رفتی سراغ ماهان! خودش بهم زنگ زد. البته ازت توقع داشتم حداقل زودتر از اینا بفهمی ... منتها...گویا سرت گرم تر از این حرفاست!
حرف های حامد، باورم را می شکست. فکر بیهوه ای که قرار بود باز هم امید پوچی به قلبم بدهد.
- صدات چرا در نمی یاد شاهین؟ زنده ای هنوز؟
- برای چی حامد؟ من... ما با هم دوست ...
- ول کن تو رو خدا این چرت و پرتا رو! می دونم، خودتم، قبول نداری. درسته؟ یادته یه بار گفتی، آدم وقتی می بینه یکی داره می افته تو چاه، باید هلش بده که راحت تر بیفته؟ ها؟ منم کمکت کردم! حالا دیگه چیزی برای از دست دادن نداری!
صدای قهقهه هایش، کشیده های محکمی بود که روی صورتم می نشست. چشمانم را بستم و آه عمیقی کشیدم:
@romangram_com